اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ روستای ایستا یا توقف در حومه طالقان…

روستای ایستا یا توقف در حومه طالقان…

روستای منتظران

روستای ایستا یا توقف در حومه طالقان، یکی از عجیب‌ترین روستاهای ایران است. آنها اجازه ورود بانوان به روستای خود را نمی‌دهند و از استفاده از هرگونه از وسایل مدرن پرهیز می‌کنند. با کجارو همراه باشید، تا با این روستای راز آلود آشنا شویم.
سفر به روستای ایستا در حومه طالقان به شما امکان می‌دهد پیش از اختراع ماشین زمان، به روستایی با سبک زندگی سال‌ها قبل باز گردید. چنان که بر می‌آید ماجرا از زمان مشروطه آغاز شده، هنگامی که میرزا صادق مجتهد تبریزی از فقهای زمانه، در هر دو حیطه نظر و عمل، بر طرد مطلق اندیشه تجدد و دستاوردهایش تاکید می‌کرد و تا پایان عمر بر عدم جواز استفاده از ابزار تکنولوژیک و امور جدید و مدرن فتوا می‌داد.
مقالات مرتبط:

ماخونیک؛ سرزمین لی‌ لی پوت‌ های ایرانی
چهاربرج ؛ روستای نابینایان از توابع خراسان شمالی

گروهی از پیروان او، دنیا را چنان طرد گفته که حیرت همگان را می‌دارند، به این روستا کوچ کرده و به قول خود از شر مدرنیته رهایی یافته‌اند. اگر در کوچه پس کوچه روستای «ایستا» قدم بردارید، اثری از رد پای تکه آهن‌هایی که در شهر، خودرو نامیده می‌شود نیست. مردمان این روستا، چون تابلو نقاشی زندگی و آداب و رسوم گذشته را در عصر ارتباطات یدک می‌کشند. نه تنها شب‌ها پای تلویزیون نمی‌نشینند که به شب نشینی هم اعتقادی ندارند.

روستای ایستا طالقان

عروسی و عزا ندارند و مراسمی چون جشن تولد، سالگرد ازدواج و… برای آنان معنا و مفهومی ندارد. تا حدودی مهمان‌نواز هستند به شرطی که احدی از زنان قصد ورود به روستای آنان را نداشته باشد. همان‌طور که تا کنون کسی از دنیای بیرون زنان آنان را ندیده است.

مردمان این روستا، که خود را اهل توقف می‌نامند در هیچ فعالیت سیاسی و اجتماعی شرکت نمی‌کنند و باورهای خود را نیز تبلیغ نمی‌کنند. کم عیب‌ترین حکومت دوران غیبت کبری قاجاریه می‌پندارند، بنابراین برخی از آنها تلاش می‌کنند نسب خود را به قاجاریه برسانند. یکی دیگر از اعتقادات آنها در خصوص نقطه عطف رواج بی‌دینی است. این فرقه، سقيفه بنی‌ساعده، جنبش مشروطه خواهی ایرانیان، انقلاب کبیر فرانسه را نقطه عطف رواج بی‌دینی و انحراف عقیدتی می‌پندارند. برای خرید مایحتاج خود همانند، پارچه، میخ و مقدار بسیار کمی آهن و شیشه و مانند این‌ها به شهر طالقان می‌روند و خودشان آهنگری و نجاری دارند. چندان مالکیتی برای اموالشان در میان خود نمی‌بینند و بر سر اموال با کسی نزاع نمی‌کنند و اگر کسی در دارایی آنها تصرف کند با او درگیر نمی‌شوند و از مال خود چشم‌پوشی می‌کنند. در دهکده آنها کسانی را می‌توان سراغ گرفت که تنها ۲ یا ۳ بار به بیرون از محل سکونت خود رفته‌اند. آنها افراد غیر از خود را اهل بیرون می‌نامند.

روستای ایستا طالقان

در بخشی از اراضی این روستا کشاورزی و دامپروری کاملاً سنتی انجام می‌پذیرد. پرورش گاو، گوسفند، طیور (مرغ و خروس) اسب و قاطر از دیگر فعالیت‌های آنان به شمار می‌رود. اهالی روستای ایستا متمول هستند و از طریق فروش زمین‌های پدری‌شان در تبریز و فروش گاو و گوسفند روزگار می‌گذرانند. شناسنامه ندارند و جزو آمار جمعیت ایران به حساب نمی‌آیند. هیچ گونه خدمات دولتی را دریافت نمی‌کنند. خوراکی را که خاستگاه و چگونگی تولیدش را ندانند، مصرف نمی‌کنند و از تناول گندم و میوه‌هایی که با کود شیمیایی و سموم دفع آفات به عمل آمده باشد، به شدت پرهیز می‌کنند. فراوان از لبنیات تولیدی خودشان استفاده می‌کنند. گوشت کم می‌خورند آن هم از گوشت حیوانات نر حلال گوشت. از میهمانان خود با چای پذیرایی می‌کنند، اما خود نمی‌نوشند. مردان در آنجا علاوه بر شلوار نخی یا پشمی دست باف، پیراهن بلندی بر تن می‌کنند که تا زانو را می‌پوشاند و اغلب کلاهی پشمینه بر سر دارند.

روستای ایستا طالقان

اهالی روستای ایستا تأکید می‌کنند که سبب اصلی پرهیزشان از زندگی امروزی به جهت تشابه آن به زندگی کفار و بدعت بودن آن‌ها است. به طور مثال تزریق خون را به کسی که برای ادامه زندگی به آن نیازمند است به سبب بدعت روا نمی‌دانند برخلاف نهی اکثر فقهای معاصر و دلیل خود را بر این امر بی برکت بودن زندگی با این شیوه را عنوان می‌کنند.

آنها به زیارت امامان شیعه (ع) نمی‌روند، زیرا استفاده از وسایل نقلیه امروزی را جایز نمی‌دانند. آن‌ها خود را مستطیع نمی‌دانند و به حج نمی‌روند زیرا عزیمت به حج به آن شکلی که می‌خواهند برایشان موانعی همانند گذر از مرز را در پی دارد.

اوقات شرعی نماز را با شاخصه‌های خود استخراج کرده و آغاز و پایان ماه مبارک رمضان را نیز با رؤیت خویش تعیین می‌کنند. به رؤیای صادقه معتقدند و در تأیید روش زندگی خود به خواب‌های معنوی استناد می‌کنند اهل توقف به شدت منتظر واقعه ظهور مهدی (عج) هستند و بر این نظر هستند که اکنون آخرالزمان است و آخرالزمان از دوره مشروطیت آغاز شده است. ایمان در نگاه آنان از جنس تعبد است از همین منظر عقل را وظیفه ساز نمی‌دانند و وجود آن را فقط برای وظیفه شناسی ضروری می‌پندارند.

روستای ایستا طالقان

آنها برای تردد از اسب و قاطر استفاده می‌کنند. دیده شده که چندین بار در تردد و انجام امور کشاورزی از اتومیل با بولدوزر، لودر و تراکتور استفاده کرده‌اند. در توجیه این رفتار می‌گویند که به ناچار و به جبر از صنعت و ابزار جدید استفاده می‌کنند. کودکان روستا برای علم آموزی به مدارس طالقان نمی‌روند بلکه به سبک سنتی و مکتب خانه‌ای با فراگیری دروس همانند و اجابت و محرمات فقهی، خوشنویسی و اصول عقاید با سواد می‌شوند. در مجموع ۱۸ تا ۲۰ جلد کتاب در روستای ایستا موجود است که رساله علمیه میرزا صادق مجتهد تبریزی و کتاب خطی سید حسین نجفی طباطبایی از آن جمله است. هیچ کس تاکنون زنان و دختران آنان را ندیده است فرزندانشان پس از رسیدن به سن تکلیف متضاد هستند که با آنان زندگی کنند یا به شهر تبریز بازگردند.

منبع: کجارو

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/روایتی از تجربه‌­ی تماشای مستند …

Ghoyomi1

تا کجا می­‌بَرَد این نقش به دیوار مرا؟ / روایتی از تجربه‌­ی تماشای مستند «درعمق میدان» اثر بهروز ملبوس­باف اصفهانی

تا کجا می­‌بَرَد این نقش به دیوار مرا؟

 روایتی از تجربه­‌ی تماشای مستند «درعمق میدان» اثر بهروز ملبوس‌­باف اصفهانی

روزنه­‌های نور در فضایی وهم‌­انگیز با صدای نفس­‌نفس زدن­‌هایی پی­‌درپی ذهن را به بازی می­‌گیرد. ما کجا هستیم؟ دیری نمی­‌گذرد که راوی خبر می­‌دهد درون یک مِناره هستیم. مردی حالا در چهل سالگی­‌اش دارد به آرزوهای کودکی­‌هاش جامه­‌ی عمل می­‌پوشانَد و خود را درون- به قول خودش- مُناری نهصدساله می­‌یابَد که تمام سال‌­های کودکی و نوجوانی‌­اش از دور به آن خیره شده و آرزویش این بوده که راز درون این بلندبالایِ استوار را بگشاید. اکنون مرد در قامت یک فیلم‌­ساز دوربین به دست گرفته و ما را نیز با خود به درون یادهایش می­‌کِشَد. با فیلم‌­ساز همراه می‌­شویم و به­‌تدریج درمی‌­یابیم که انگار قرار بوده فیلم­‌ساز- به فرموده- گزارش ساده­‌ای به ما بدهد از روند بازسازی و احیای یک میدان کهن:« سبزه‌­میدان در اصفهان». و هیچ انتظاری فراتر هم نمی­‌رفته است. اما فیلم‌­ساز چه می‌­کند با ما تماشاگرانش که موضوعی چنین ساده را به چنان فرایندی از کشف و شهود و یاد و خاطره و حس­‌های عمیق انسانی در گستره­ای فراتر از شهر و محل‌ه­ای کوچک تبدیل می‌­کند که بی‌­هیچ چون‌­­وچرایی هم می­تواند مایه‌­ی مباهات سازمان سفارش‌­دهنده- شهرداری اصفهان- تلقی شود و هم خودِ اثر با لایه‌­هایی متکثر از فردیت محترمی که به آن دمیده شده، می­‌تواند مایه‌­ی وزانت کارنامه­‌ی فیلم‌­ساز باشد؟ این نوشته سعی می‌­کند در حد بضاعت به این پرسش پاسخ دهد.

از همان لحظات اولیه موسیقی سِحرانگیز فیلم بی‌­آن­که از اثر بیرون بزند، زخمه‌­هایی خواستنی می­زند بر جان و تکمل‌ه­ای می‌­شود بر زاویه‌­ی نگاه فیلم­ساز که از فراز مناره، میدان نقش جهان را پیشِ روی خود می­‌یابَد و ما نیز از روزنه‌­ای آجرین یک چشم­‌چرانی شیرین را تجربه می‌­کنیم و حسِ وسعت و شکوه میدان به ما نیز منتقل می‌­شود. فیلم‌­ساز با چرخشی در مناره منظر نگاهش را به آن­جا که اکنون هست و به مسجد جامع اصفهان تغییر می‌­دهد و عمر دیرسالِ میدان و مسجد و مناره را گره می­زند به سنِ خودش و این­‌چنین نخستین بارقه‌­های فردیت فیلم‌­ساز شکل می­‌گیرد و تردیدی نمی‌­مانَد که فیلم­‌ساز قصد دارد سوژه را از آنِ خود کند. از بخت­یاری فیلم‌­ساز بوده که موضوع فیلم در محله‌­ی یادهایش می‌­گذرد. کلام فیلم‌­ساز چنان آهنگین و پُرمغز است که به شعر می‌­مانَد. با این­همه آیا فیلم‌­ساز قصد دارد هم­چنان از خود بگوید و وجوه احساسی متن را پُر رنگ کند تا چنین رویکردی به­‌تدریج به پاشنه‌­ی آشیل فیلم تبدیل شود؟ باید منتظر بمانیم. فیلم‌­ساز حالا میدانی نونوار را به نظاره نشسته است که با این شکل و شمایل برای او و همشهریانش غریب می­‌نمایَد. قرار است میدان احیاشده با نامی تازه افتتاح شود. همه جا آب­وجارو شده و با طراوت است و حالا دهانه‌­ی آجرین منار تیتراژ فیلم را در خود می‌­گیرد با نوایی دل­انگیز و این تازه اول عشق است: « در عمق میدان»Ghoyomi2

درمی‌­یابیم که فیلم‌­ساز زمهریری را به جان خریده و در زمستانی که از سر گذرانده در برف و باد و بوران شال و کلاه کرده و پا به پای مرمت میدان با مردانِ میدان‌­ساز همراه شده و حالا یکی از این مردان دارد گزارش کارش را به فیلم­‌ساز می‌­دهد. پس فیلم‌­ساز عنصر مصاحبه را هم به فیلم­ش می‌­افزاید. اما قرار نیست فیلم تبدیل شود به سرهای سخن­گو. این مردانِ کاری قرار است به ابهام‌­های فیلم­‌ساز پاسخ دهند. این میدان کهنه از چهل سال پیش در طرح جامع اصفهان به عنوان لکه‌­ای که باید زودوده شود شناخته می­‌شود. صعب کاری‌­ست این لکه­‌زدایی! فیلم‌­ساز از عنصر عکس­‌های ثابت هم کمک می­‌گیرد تا بلبشوی میدان را در روند احیا نشان دهد در هیاهوی غوغای مردمان و بوق و دود. خودبیانگری، مصاحبه، قاب‌­های ثابت و نمایش مراحل ساخت‌­وساز ریتم درونی اثر را می‌­سازد. باید منتظر بمانیم تا ببینیم فیلم‌­ساز قرار است به چه بهایی ما را و خودش را فارغ‌­البال به شبِ افتتاح میدان دعوت کند.

وقتی یکی از مردان میدان‌­ساز از کاوش­‌های باستان­شناسی می‌­گوید و این­که آوار در آوار بوده که در این­جا تل‌نبار شده، فیلم‌­ساز به خود نهیب می‌­زند که نگاه کن تو روی آوارهای به جا مانده از هفت نسل پیش از خود ایستاده‌­ای و اگر احیا شود گویی در خیال به حیاط خانه‌­ی اجدادی­­ات مشرف شده­‌ای. پس فیلم‌­ساز با حرف­های مصاحبه‌­شوندگان خیال‌­های محترم می‌­بافَد و گام به گام مؤلفه‌­ی واکاوی درونیاتش را به بهانه‌­ی احیای این میدان پی می‌­گیرد و جهان خود را با تماشاگرانش همراه با لذت و دانایی تقسیم می­‌کند.

مرد مسئول دارد از زیرگذر در حال احداثی می‌­گوید در طبقه‌­ی زیرین میدان و فیلم‌­ساز از غربت و ترس خویش سخن ساز می‌­کند. باید از آن زیرگذر بی­تفاوت با ستون‌­های سیمانی‌­اش رها شود و خود را به میدان برساند تا شاید ردی از خویشاوندان تاریخی­‌اش بیابد. فیلم‌­ساز در پی این است که از ورای همه­‌ی این حرف­ها داستان/ مقاله­‌ی شخصی خودش را با قلمی توانا که این­جا نامش دوربین و تمهیدات صوتی است، بنویسد. در ادبیات داستانی هم موفق­ترین نویسندگان کسانی بوده­‌اند که دغدغه­‌های شخصی­شان را به دغدغه­‌ی مخاطب تبدیل کرده­‌اند. فیلم‌­ساز حالا تازه عزم می‌­کند برود دنبال یافتن شهر گمشده‌­ی خودش، اصفهانِ یادهایش.

فیلم‌­ساز زمستان را به بهار و تابستان گره می­‌زند و یک روز گرم تابستانی پدربزرگش-آقاجون- را به میدان نونوار شده می­‌آورد و شاهد بُهت پیرمردی هشتادوهشت ساله است که محله‌­ی یادهایش را به جا نمی‌­آوَرَد. پس فیلم‌­ساز هر آن­چه امکانات تصویری را که به قوام بخشیدن به فیلم­‌مقاله‌­اش کمک کند به کار می‌­گیرد. فیلم‌­ساز قرار است با پدربزرگ دوباره کودک شود. حالا نابازیگر هم در خدمت این فیلم‌­مقاله‌­ی مبسوط است. کودکیِ فیلم‌­ساز و میان­سالیِ پدربزرگ. کودک میان مقرنس­‌های صفه‌­ی شاگرد در مسجد جامع پرسه می­‌زند و پدربزرگ از عمق صفه­‌ی درویش می‌­پایَدَش. و این خاصیت مسجد جامع اصفهان است که هر کجا باشی داری در عمق دیدِ پدربزرگ پرسه می‌­زنی.Ghoyomi3

فیلم‌­ساز نقشه‌­های قدیم شهری را هم به خدمت می‌­گیرد تا موقعیت چهارسالگی‌­اش را وقتی پا از مسجد بیرون می‌­گذارَد برای­مان شرح دهد و خودِ کودکش را روی نقشه به شکل نقطه‌­ای می‌­بیند. پس نقشه­‌کاوی را هم به این سفر اودیسه­‌وار فیلم‌­ساز بی‌فزایید. فیلم لحظه به لحظه دارد بارور می‌شود و تماشاگرش را با خود همراه می‌­کند. از نقشه گره می‌­خوریم به آقاجون که حالا در فضایی تازه هیچ نمی‌­داند که کجای این جهان نو ایستاده است. نکته این است که به شکل غریبی با آقاجون هم‌ذات‌­پنداری می‌­کنیم و حضورش یک حس عمیق انسانی را به عمق میدان می‌­دهد.

حالا وقت آن رسیده است که برویم سراغ مردان دانایِ کاملی که سال‌­ها درباره‌­ی این شهر تحقیق و تفحص کرده‌­اند و پژوهندگان و اصفهان­‌شناسانی هستند سترگ. آنان از پیشینه‌­ی تاریخی اصفهان می‌­گویند. داستان دل‌­انگیز کهن متولد شدن اصفهان. چه جهان کاملی دارد پیش چشم‌­مان شکل می‌گیرد در درون اثر. عنصر ملاحت را هم در این بخش اضافه کنید به این‌­همه. ورود اسلام به منطقه و روستاهای سپاهان که از پی هم شکل می­‌گیرند و اصفهان در این روستاهای به هم پیوسته نطفه می‌­بندد. مردان شیرین‌­سخن و با دانش در خدمت تمامیت اثر هستند و چه خوب و خواستنی. از فتوحات شرقی اسلام سخن به میان می‌­آید که فاتحان در راه بیتوته می‌­کردند و این راه‌­ها به‌­تدریج تبدیل شده‌­اند به بازارها. فیلم‌­ساز به تناوب مؤلفه‌هایی را به کار می‌­گیرد که نشان می‌­دهد فیلم صرفاً یک اثر خودبیانگر احساسی نیست. وقتی مردان پژوهنده از شکل گرفتن بازارها سخن می‌گویند، فیلم‌­ساز با اشتیاق عکسی را به ما نشان می­‌دهد که قدمتی صد­وسی‌­چهل ساله دارد. نخستین عکس از بازار قدیمی میدانِ کهنه.Ghoyomi5

ترنُمِ کلامِ فیلم‌­ساز که خود از همان آغاز گفتار متن را پیش می‌­بَرَد، جذابیتی گفتاری به نقشه­‌خوانی‌­هاش می‌­افزاید و یک نقشه­‌ی جغرافیایی قدیمی را به گونه‌­ای واکاوی می­کند تا در نهایت به انسان گره بخورد. فیلم‌­ساز آن­قدر دغدغه­‌های انسانی دارد که به هر کوی و برزن و گذری هم روح می­‌بخشد. از کنیسه­‌ای سر درمی‌­آوَرَد هزارو­دویست‌­واندی ساله در گذر کلیمی­‌های شهر و مناسبتِ این‌­همه تلاشی درخور برای معرفی هر یادمان و بنا و یادبودی­‌ست که در مجاورت می‌دانی‌­ست که قرار است رخت نو برازنده‌­ی تن­ش شود. فیلم‌­ساز مردانی را به ما نشان می­‌دهد که قرار است از مسجد جامعی صیانت کنند که به گونه‌­ای کلید شهر شدن این شهر بوده و نباید به آن آسیبی برسد. همه در فیلم از اندیشمند و مدیران شهری و مردمانی گمنام که سر به کار خود دارند، گفتارشان به یک اندازه پُرکشش است و مخاطب را وامی‌­دارد تا گوش تیز کند و نکته‌­ای را از دست ندهد. فیلم‌­ساز وقتی از مسجد کمرزرین سخن می­‌گوید می‌­داند که انتقال حس معنوی این فضا چه تأثیر شگرفی بر جای می‌­گذارد و مسجد پیش چشم­‌مان جان می­‌گیرد. وقتی دست‌­های مردمان روی شانه­‌های مهربان مرد خدا می‌­لغزد، ما نیز نگران هویت این بنای مقدس می‌­شویم. رگه‌­هایی از گونه­‌های متنوع مستند به فراخور در این مستند مبسوط در هم تنیده شده و گام به گام به­‌سوی کلیتی واحد پیش می­‌رود. فیلم دغدغه­‌های اجتماعی هم دارد و مردمانی را نشان­‌مان می‌­دهد که این نوسازی عظیم زندگی­‌شان را زیر و زِبَر کرده است.

گفتار متن فیلم آن­قدر پرکشش است که هر لحظه منتظریم تا روایت فیلم‌­ساز را از آن­چه در نسبت با یادهایش در جوار پدربزرگ در ذهن دارد، بشنویم. مبهوت در چشم­‌انداز گنبدها و صفه‌­ها و شبستان­‌های مسجد می‌­چرخیم و نوا و صدا ما را می‌­بَرَد با خود و چاره­ای جز تدقیق و تأمل و نقب زدن به تاریخ نداریم: « به گمونم من و آقاجون این­جا نه دنبال فرهنگ گشته­‌ایم نه تاریخ. نه حتی پایتختی اصفهان آل بویه…» فیلم‌­ساز از حیرانی­هایش می­گوید که باید فیلم را دید و شنید و سیراب شد. ما نیز حیرانی­مان را گره می­زنیم به حیرانی فیلم­ساز و نهیب می­زنیم به خود که اصلاً چه شد که با صلابت این بنای مقدس تقدیر تاریخی ما دیگرگونه شد.Ghoyomi4

فیلم‌­سازساز عزم می­کند تا تمام یادهایش را در حوالی میدان بازیابَد. به منار چهل­دخترون که می­رسد، باز خود را نشسته روی زین دوچرخه­ی پدربزرگ می­یابد. منار یادهایش در قاب­های همواره متین فیلم می­رسد به دو منار جویباره و دو منار دردشت. شعر ماندگار کمال اسماعیل در مذمت نزاع مردمان متعصب دو سوی هر دو منار پیوند می­خورد به بازار امروز و کامیون حمل آوارها تا یادمان نرود فیلم قرار بوده قصه­ی احیای میدانی کهنه را برای­مان بگوید. بعد روشن­بینی کمال اسماعیل با هجوم مغولان واقعیتی تلخ را رقم می­زند و درمی­یابیم که خود نیز با تیغ مغولی اکنون قرن­های متمادی­ست که با خاک جویباره یکی شده است. کودک یادهای فیلم‌­ساز دلش نمی­خواهد هیچ از واقعیت سهمگین ساختن منار از سر اصفهانی­ها بداند. می­خواهد کودک شود و باز در پشت سر بی­خیال پرسه بزند و کودکی بورزد. یادهایش را به مستندات امروز پیوند می­زند و مردان دانا از دانستگی­هاشان می­گویند: « این منارها ارزش مخابراتی داشته­اند و بیهوده نیست که ملت ایران را نخستین ملتی می­دانند که صاحب مخابرات بوده است.» فیلم‌­ساز که با تمام آدم­های اثرش صمیمی شده، قدر پرسه­ها را می­داند و در چنین پرسه­هایی­ست که مدیر شهری هم به درستی از دغدغه­اش می­گوید؛ از این­که تمامیت اصفهان به خودی خود یک موزه است و ما باید تلاش کنیم تا آن­چه بر جای مانده را حفظ کنیم.

فیلم‌­ساز گذرش از کوچه­ها در آغوش مادر را بازمی­آفرینَد و غم دلپذیری را به جان­مان می­ریزد وقتی که می­گوید: «… دالان­ها و یاد روزهایی که در آغوش مادر از کوچه­ها می­گذشتم و بی­حواس از سال­ها و سده­هایی که دیوارها از سر گذرانده­اند و هزارها آدمی که در احوال شهر غلت خوردند، خیال می­کنم که تنها منم که با گذاشتن ردی بر تن شهر ماندگار می­شوم. هنوز هم گمان نمی­کنم که این­ها را کسی ساخته باشد. مثل خاک، مثل زمان، مثل شهر انگار از ازل بوده­اند و شاید برای همین است که با چرخیدن دور میدان مثل بقیه می­خواهم شهر خودم را بسازم. تا کجا می­بَرَد این نقش به دیوار مرا؟»

حتی کوچه­های کودکی پدربزرگ هم با مستنداتی به اثر افزوده می­شوند و بعد هر چند از پیش یکی از تورهای اصفهان­گردی را با راهنمایی­ها و کلام دلنشین استاد موسوی فریدنی پی گرفته‌­ایم، هم­چنان ما نیز خود را یکی از همراهان این گردشگری خواستنی می‌­یابیم و می‌­آموزیم. فیلم­ساز با قاب‌هایی پُرقدمت به ما می‌­گوید که سیصدسال از جلال و جبروت دوران صفویه گذشته است و حالا همه‌­ی شهر میدان‌­کهنه است. و به‌­تدریج پرتاب می‌شویم به دوران تجدد پهلوی اول و می‌­رسیم به همان سبزه­‌میدانی که فیلم اصلاً به بهانه‌­ی گزارشی از روند بازسازی و مرمت­ش ساخته شده است. حالا یادهای نگارنده هم زنده می‌­شود که از شهر کوچک حاشیه‌­ی کویری به اصفهان سفر می‌­کردم و این سبزه‌­میدان شلوغ و درهم‌­برهم را به جا می‌آورم. فیلم‌­ساز اکنون روی شانه­‌های پدر است در تظاهرات خیابانی زمستان پنجاه‌­وهفت: « حالا همه­‌ی شهر شده است یک میدان گیجِ ملتهبِ پُر از شور و ترس. پُر از گُم شدن و پیدا شدن»Ghoyomi6

حالا عجیب چرخ روزگار گشته و میدان یادهای فیلم‌­ساز به «میدان قیام» تبدیل می‌­شود و فیلم‌­ساز مادربزرگ را هم با خود به میدان یادهایش می­‌آوَرَد در روزگار اکنون و همان حس متبرک انسانی این­بار با مادربزرگ مکرر می‌­شود و به هیجان می‌­آییم از این ضیافت باشکوهی که فیلم‌­ساز برای ما تدارک دیده است. مادربزرگ هم شهر یادهایش را گُم کرده است و چه غریب. هر نشانه­‌ی آشنایی که می‌­بیند ذوق می‌­کند: « این گوش­فیلیه هنوز هست… این­جا خونه خودمونه؟ خونه آقاجونه؟» پیرزن حوض و ایوان خانه‌­ی یادهایش را که دیگر نیست با دست نشان می­‌دهد و چه شرنگ تلخی به جان می‌­­ریزد این محو شدن یادمان‌­ها. فیلم‌­ساز پرسه­‌زنی با مادربزرگ را بهانه می‌­کند و سری به آرشیو شخصی­‌اش می‌­زند و فیلم‌­مقاله‌­ی دیدنی/ شنیدنی‌­اش را مزین می­‌کند به فیلم قدیمی مستندی درباره‌­ی جویباره‌­ی کهن: « جویباره، اُرُد زند، ۱۳۵۹»

فیلم­‌ساز ابهامات ذهنی‌­اش را به شیوایی با ما شریک می‌­شود و پرسش­‌هایی یکسان شکل می­‌گیرد. او در این تحقیق و پژوهش میدانی‌­اش به سراغ کسانی هم می‌­رود که اطلاعات جامعی از دیرینه­‌ی طرح­‌ها و نقشه­‌های مربوط به بازسازی میدان دارند. فیلم به تمامی بی‌­نقص می‌­نمایَد. توضیحات مرحوم هادی میرمیران طراح اصلیِ طرح احیای میدان شگفتی‌­آفرین است و تلاش فیلم‌­ساز برای دست­یابی به این مستندات تصویری ستودنی‌­ست.

حالا همه‌­ی ساکنان پیشین، محله‌­ی قدیمی را به غریبه‌­ها سپرده‌­اند و در سمت دیگر شهر آپارتما‌ن‌­نشینی را تجربه می‌­کنند و تنها بهانه‌­ی با هم بودن‌شان حضور وزین و مهربانِ مادربزرگ است. ضیافتی را که مادربزرگ برپا کرده بهانه­‌ای می‌­شود تا به تعبیر فیلم‌­ساز به میدان کودکی‌­های خیال مادربزرگ سفر کنیم. خانه­­ی کودکی‌­های مادربزرگ چسبیده است به میدان تازه‌­ساز. وقتی که مادربزرگ با حیرانی و بغضی محترم پرسه می‌­زند در خانه‌ی کودکی­‌هاش، ما هم با یادهای محترمش همراه می‌­شویم و خود را هم­زمان در گذشته و اکنون می‌­یابیم و محظوظ می‌­شویم.

شب افتتاح میدان است. فیلم‌­ساز وظیفه‌­اش را به درستی به سرانجام رسانده است و از جمع جدا می‌­شود و یک بار دیگر تمام آن­چه در این کشف و شهود و سیر و سلوک از سر گذرانده­‌ایم را با ما مرور می­‌کند. حالا پدربزرگِ شهر گم کرده­‌یِ پرخاطره و مادربزرگ پشت‌­گرم به حیاط خانه­‌ی کودکی مهمان خانه­ی فیلم­‌سازند. به امید دق‌­­الباب دوباره‌­ی در قدیمی: «… و من در این میان هنوز نمی‌­دانم پایین می‌­روم یا بالا؟ در عمق میدانِ کدام دیده‌­ام؟ در عمق کدام می‌دانم؟» حالا آن برف کمیاب نماد تطهیر فیلم‌­ساز است. برف بازی با معصومیت از دست رفته و چه خوب.Ghoyomi7

اگر یک فیلم‌­مقاله­‌ی خلاق را مجموعه­‌ای در نظر بگیریم که تمام امکانات تصویری مطلوب را در خدمت گرفته تا به هدف غایی خود نائل شود، مستند در عمق میدان چنین فیلم‌­مقاله­‌ای­ست. خودبیانگری، مصاحبه‌­محوری، دستاوردهای آرشیوی را به یک اندازه دارد در کنار یک تدوین خلاق که ریتم درونی‌­اش را به شکلی سامان می‌­دهد که حتی تماشای چندباره‌­اش هوای حوصله را ابری نمی‌­کند و به راستی فیلم مخاطب را در گونه‌­ای بی­‌خودی به درون خود می‌­کِشَد. این فیلمی‌­ست که تماشایش برای هر اصفهانی که دغدغه­‌های تاریخی اجتماعی دارد یک فرض است و هم­چنین نگارنده امیدوار است که امکان نمایش­اش در دانشکده­‌های هنر و معماری، مردم‌­شناسی و علوم انسانیِ شهر فراهم شود.

عقیل قیومی

پاییز ۱۳۹۶

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/سور سوگ‌نما !…

سور سوگ‌نما !

تماشای ائو (خانه) در سالن حوزه هنری اصفهان

photo_۲۰۱۸-۰۱-۰۲_۱۵-۳۲-۰۳

تصور کنید مُرده‌ای سالخورده را که عریان، بلاتکلیف و منتظر درازش کرده‌اند در یکی از اتاق‌های خانه اش و روحش در برزخی که در آن گرفتار آمده است، بینا و شنوایِ شیون‌ها و همهمه های کسانی‌ست که در خانه وول می خورند؛ خانه ای که در انتها ما و پیرمرد مُرده از آن بیرون می زنیم؛ ولی آگاه از حجم هولناک دروغی که در خانه وزیدن گرفته است. نمایشی رقت انگیز در حال وقوع است از سوی آدمیانی که هم‌زمان ترحم برانگیز و ترسناک اند؛ چون هیچ چیزی از هیچ آدم زنده ای بعید نیست و همین ضعف ها و اتفاق های حقیر و روزمره انسانی هستند که به تعبیر گوستاو فلوبر باید از آنها ترسید نه فجایعی در ابعاد بزرگ. انسان این توانایی را دارد که هم در بزنگاه هایی در خلوت خودش صادقانه آستینش از اشک تَر شود و هم قربانی ضعف‌های انسانی‌اش شود، چشم در چشم با خودش که این هیولا منم؟! زار می زند برای خود حقیرش؛ اما کار از دست شده است و خوب می داند که این سنگین بارِ ندامت، او را از پای درخواهد آوَرد. این همان قاب تلخ و سهمگینی‌ست که در پایانِ «خانه» اثر اصغر یوسفی نژاد پیش چشمتان شکل می گیرد.

اصغر یوسفی نژاد زاده تبریز است و فیلمش را به زبان آذری ساخته است با زیرنویس فارسی. فیلمی مملو از دیالوگ های روزمره که جاهایی ملاحت‌هایی خلاقانه و خاص خودشان را هم دارند و طبعا تماشاگران حرفه‌ایِ این سال ها که عادت به دیدن فیلم های روز با زیرنویس دارند، راحت‌تر با فیلم اخت می شوند و کمتر نکته‌ای را از دست می دهند. کارگردان در اشاره ای که به اصفهان و «قصه‌های مجید» با یک فضای بومی می‌شود می‌گوید که فیلم‌های اخیر به شدت تهران‌زده شده‌اند و حتی کیومرث پوراحمد هم ترجیح می‌دهد فیلم‌هایش را فراتر از محدوده‌ای بومی بسازد؛ ولی فیلم هایی با مولفه‌های قومی اگر سر و شکل درستی داشته باشند می توانند واجد اصالتی باشند که در گستره جهانی فهم شوند. یوسفی نژاد صادقانه آرزو می کند فیلم خوبی ببیند از فیلمسازان اصفهانی که بوی اصفهان بدهد و همه ایران بتوانند از تماشایش لذت ببرند. واقع‌گرایی خانه به حدی است که جاهایی به مستند پهلو می زند و با قاطعیت می شود به جای «با بازیِ…» از ترکیبِ «با زندگی…» استفاده کرد. بازیگران همگی انگار نقش‌هاشان را زندگی می‌کنند. کارگردان از گرایش‌اش به لحن رئالیستی می‌گوید با رگه‌هایی از درام که حتما باید در لحن جاری در فیلم تنیده شود. شاید، به گفته یک تماشاگر حاضر در جلسه، جاهایی مثل حضور افرادی که در همان لحظات مرگ پیرمرد در خانه حضور دارند و چانه می زنند برای سود به جیب زدن با خرید آن خانه کلنگی، منطقی به نظر نرسد؛ ولی کارگردان آن را هم طیفی از لحظات فیلم اش می‌داند که در روند شکل‌گیری درام فیلم تماشایش می کنیم تا محدوده وسیع‌تری از تجمع افراد انسانی با دغدغه‌هایی خودخواهانه ولی حقیر را در خانه شاهد باشیم. فیلم از همان آغاز با زنجموره‌های پُر و پیمانِ زنی خوش قامت و زیبارو ( سایه با بازی محدثه حیرت) در آستانه یک خانه که می‌خواهد جنازه درون نعشکش را به خانه بازگردانند، ما را هم به درون خودش می‌کشد و کنجکاوانه توی خانه می‌مانیم با آدم‌هایی در حوالی یک مرگ که به‌تـدریج درمی‌یابیم این کاریکاتورهای انسانی با بگومگوهاشان فیلم را بدون اینکه به ورطه شعار بیفتد، پُر می کنند از مفاهیم عمیق اجتماعی و انسانی. محـدثـه حــیرت ابـایی ندارد که چهره خواستنی اش را با آنگونه بازیِ سوگواری دفرمه، ناخواستنی و کژ و کوژ کند و کارگردان می‌گوید بازیگر نقش سایه جایی گفته است که غصه‌اش می‌گیرد که کارگردان چهره‌اش را زیبا نشان نداده است و بعید می‌داند که ستاره‌ای از سینمای ایران برای اجرای نسخه‌ای با زبان فارسی از همین فیلم اعلام آمادگی کند؛ چون کم پیش می آید ستاره زیبارویی خطر کند و اینگونه به زیبایی چهره اش خیانت کند!کارگردان با لحنی شوخ طبعانه از مهران مدیری وام می گیرد و می گوید مثل مهران مدیری که در دورهمی اش می گوید اینها را دیدم که می گم؛ من هم اینها را دیدم که تصویرشون کردم. مثلا صحنه‌ای را که احمدی آن مردی که از دانشگاه علوم پزشکی آمده تا به وصیت مرحوم جنازه را برای تشریح ببرد، اصرار دارد دستگیره در مستراح را در آن واویلا تعمیر کند، خودم در یک مجلس ختم دیده‌ام و اینجا با تغییراتی آورده ام. کارگردان می‌گوید به باور مردم، کهنسالی که پس از مدت‌ها تحمل رنج‌های انسانی از دنیا می‌رود، مرگش بیشتر برای اطرافیان نشانه یک رهایی است و یک‌جورهایی انگار یک شادی هم در فضای سوگ خودنمایی می کند. شبیه به همین سورِ سوگ‌نمایی که در همین فیلم می بینیم. اصلا پیرزنی در فیلم هست که خواهرِ مرد مُرده و دچار آلزایمر است و در تمام طول فیلم به خیالش به مجلس عروسی آمده و دائم می‌پرسد عروس کجاست و نوازنده‌ها کجایند؟! انگار یک‌جورهایی پیرزن پی برده باشد به ماهیت چنین نمایش‌هایی که به نام سوگ اجرا می‌شوند.سه بازیگر اصلی فیلم سایه، مجید ( با بازی رامین ریاضی) و احمدی نمایندهی اعزامی از دانشگاه علوم پزشکی ( با بازی غلامرضا باقری) هستند و سایر بازیگران حول محور این سه شخصیت اصلی تعریف می شوند. همه آدم‌های فیلم که به بهانه جنازه ای در خانه گرد هم آمده‌اند، انگار که وجه گروتسگ دارند و حقارت‌های نوع بشر را در جبر زیستن به نمایش می‌گذارند. در رأس همه سایه است که باید سوگ را جوری بازی کند که کسی به فریب مهیبش پی نبرد، احمدی که ناشیانه و غم‌انگیز اعتراف می‌کند از اسب افتاده است و دارد چم‌چاره می‌کند تا موفق شود جسد را برای تشریح ببرد تا بلکه دوباره لطف یک بالادستی شامل حالش شود. از آنسو بی‌اخلاقی‌های این روزهای جامعه را هر یک از بازیگران حاشیه‌ای نمایندگی می کنند. قاریِ قرآنی که یاسینش را ناتمام می گذارد، پول را می گیرد برای خرید خرما؛ ولی دیگر سرو کله‌اش پیدا نمی شود. زنی که حتی در آن مجلس سوگواری از بر و روی دختری زیبا به مردی آن طرف خط گزارش می‌دهد و می‌گوید من هم که زنم وسوسه شدم! کودکانی که این روزها از تماشای صحنه‌های خشن کیفور می‌شوند و دارند مرغی را با کندن بال‌هایش شکنجه می‌کنند! مردان زمین‌خواری که حرص و ولع دارند برای به چنگ آوردن خانه مردی که دیگر نیست. از دیگر سو انگار یک آشنایی‌زدایی در فیلم صورت می‌گیرد و امر قدسی از مرتبه خودش ساقط می‌شود. آنجا که مرد روحانی همبازی کودکی های سایه از آب درمی آید و سایه او را هم بازی می دهد. در این میان تنها مجید است که هنوز بارقه‌هایی از انسان بودن و عشق واقعی انسانی را بی‌نقاب با خود دارد و زیر آن ساباط فرو می‌ریزد و سخت می‌گرید بر احوالات انسانی. حالا مجید چه کند با این حجم از دانایی؟!

عقیل قیومی محمدی