اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ «از سکو تا سِنِ سینمایی در چهارباغ»…

«از سکو تا سِنِ سینمایی در چهارباغ»

روایتی از نمایش «از صفر تا سکو» با حضور قهرمانانش در پردیس سینمایی چهارباغ اصفهان

عقیل قیومی

ظاهراً این نخستین بار است که یک اثر مستند سینمایی در گستره‌ای وسیع در سینماهایی که فیلم‌های سینمای بدنه را نمایش می‌دهند اکران می‌شود. مستندی با نامِ «صفر تا سکو». چه اتفاق نیکویی. کاش مستمر باشد با مستندهای فهیمانه و تماشایی.«صفر تا سکو» روایتگر تلاش‌ها، رنج‌ها، نگرانی‌ها، امیدها و سرخوشی‌های سه خواهرِ اهل سمیرم در استان اصفهان است که به گونه‌ای از هیچ یا به تعبیر فیلم از صفر آغاز کردند و اکنون ساکن قله‌ها هستند. شهربانو، سهیلا و الهه منصوریان قهرمانان ووشوکار هستند که با ممارست جانانه‌شان مدال‌های افتخار را به گردن آویخته‌اند.

غروب پنجشنبه نهم آذر نودوشش از سرمای خزانی چهارباغ خزیده‌ایم به سالن انتظارِ گرمِ پردیس سینمایی چهارباغ و چشم به در دوخته‌ایم تا خواهران قهرمان از راه برسند و فیلم را در کنارشان با هم ببینیم. هنوز جز اندک تماشاگرانی که خود را به پردیس رسانده‌اند خبری از ازدحام جمعیت نیست که ناگهان شهربانو را خدنگ با آن شکل خودویژه‌ گام‌برداشتن‌هایش در آستانه‌ در ورودی مقابل خود می‌بینم. تنها برادرش و همسرش امید پشت سرش هستند. متصدی کنترل بلیت از او بلیت ورودی می‌خواهد. یکی از عکاسان حاضر در سالن با شتاب و هیجان می‌گوید خانم منصوریان هستند. بفرمایید. خوش آمدید. و این‌گونه نخستین هم‌قاب شدن‌ها و عکس‌های سلفی با بانوی قهرمان رقم می‌خورد. توجه‌ام به وسعتِ دستانِ شهربانو جلب می‌شود. می‌اندیشم جز با دستانی چنین سترگ نمی‌شود ضربه‌هایی چنان مهیب را بی‌محابا به سر و رویِ حریفانِ مدعی زد. به تدریج بر جمعیت حاضر در سالن انتظار افزوده می‌شود و بانوی قهرمان چاره‌ای ندارد جز باقی ماندن در محدوده‌‌ای که برای عکس گرفتن‌ها مشخص شده است. حالا سهیلا هم از راه رسیده و کنار خواهرش می‌‌ایستد و جمعیت و عکس عکس عکس. مهتاب کرامتی بازیگر شهره و از سرمایه‌گذاران فیلم که از راه می‌رسد، جمعیت متراکم به سویش هجوم می‌برند و عطش هم‌قاب شدن‌ها فزونی می‌یابد. هیچ مجالی برای هم‌‌کلامی و اندک گپ زدن‌ها برای کسانی که با نیتی فراتر از عکس‌های یادگاری گرفتن آمده‌اند نیست. البته که صفحه‌های شخصی در آسمان‌دره‌های شبکه‌های اجتماعی خوراک می‌خواهند و هیچ ایرادی هم ندارد انگار که اقتضای زمانه باشد و گریزی از آن نیست. ترجیح می‌دهم این شور را به تماشا بنشینم. الهه را نمی‌بینم. خیلی دیرتر خود را به پردیس رسانده است. حالا او هم با دو خواهرش به همراه مهتاب کرامتی روی سِنِ سالن چهلستون ایستاده و کرامتی با لبخندهایی ملیح و شوخ‌طبعانه دلیل تاخیرش را این‌گونه اعلام می‌کند:« از هر کی آدرس پرسیدیم، آدرس اشتباهی داد. انگار حرف‌هایی که درباره آدرس پرسیدن از اصفهانی‌ها شنیده بودیم، درسته! » و تماشاگران هم همراه با او با این مزاح خواستنی می‌‌خندند. حالا الهه در آستانه‌ در ورودی سالن نمایش ایستاده که هم‌زمان روی پرده هم می‌یابمش؛ آنجا که دارد با آن راننده‌ کامیون حساب‌کتاب می‌کند. سهیلا ترجیح می‌دهد قدری از این هیاهو فاصله بگیرد و پشت میز کافه‌ پردیس چیزی بنوشد و لختی بیاساید. آنان اهل نمایش افراطی با زیبایی‌های ظاهری نیستند که به نظر می‌رسد به سختی بالیده‌اند و آسان به اینجا نرسیده‌اند. خطوطِ رنج را می‌شود در چهره‌هایشان رصد کرد. با برخی بزک‌دوزک‌های مألوف زنانه هم انگار بیگانه‌اند. دارم می‌بینم روی پرده که بلوک سنگین سیمانی را جابه‌جا می‌کنند. کاری به شدت مردانه که به اقتضای شرایط سخت زندگی‌شان به شهادتِ فیلم، اهلی‌اش شده‌اند و دستان‌شان با خاک و گیاه بیگانه نیست. بانویی مُسن با پوشش چادر و غمی محترم که زیر پوست چهره‌اش جا خوش کرده باوقار وارد سالن می‌شود. آرام می‌نشیند روی یکی از صندلی‌ها. روی پرده می‌بینم که خواهران قهرمان با چه شور و شعوری مهر راستین‌شان را نثار مادر می‌کنند و حالا مادر کمی آن‌سوتر نشسته کنارم و با هم به دخترانش روی پرده چشم دوخته‌ایم. شهربانو را می‌بینم که آبمیوه‌ای تهیه کرده و برای مادرش می‌آوَرَد. مادر انگار خسته است. اما فیلم دیدن کنار مادرِ مدال‌آوران تجربه‌ای بی‌نظیر است برایم. یک نگاهم به پرده است و یک نگاهم به واکنش‌های مادر. هم خنده‌های مادر را دیدم و هم غم دلپذیری که با دیدن برخی صحنه‌ها جغرافیای چهره‌اش را دربرمی‌گرفت به تاریخ دلواپسی‌های مادرانه و سختی‌هایی که کشیده در غیاب پدرِ بچه‌هایش که در بزنگاهی که هر کودک و نوجوانی به پدر نیاز دارد، پدر خانه را رها کرده و رفته و این مادر بوده که تاب‌آوردن‌‌هایش نتیجه‌ای چنین شگرف داده و اکنون همه مادر را بی‌‌خیال شده‌اند و سونامی عکس با دخترانش در جریان است. وقتی سهیلا روی پرده می‌گوید «اگر دست خودم بود پدر و مادر پول‌دارتری را انتخاب می‌کردم»مادرش به پهنای صورت می‌‌خندد. مادر در صحنه‌های آزاردهنده‌ وزن کم کردن سهیلا و خط خوردن سهیلا و الهه از راه یافتن به مسابقات قهرمانی و مبارزه‌های سهمگین فرزندانش ترکیبی می‌شود از دلواپسی، غم و امید. بعد از نمایش فیلم از او می‌پرسم بار اول بود که فیلم را می‌دیدید؟ پاسخ می‌دهد که نه پیش‌تر هم فیلم را دیده و دانستم که تماشای فیلم- فیلمی که امید می‌دهد در این زمانه‌ کرختی‌ها که بسیار راه می‌دهد به بی‌عملی‌ها، هر بار برای این مادر پر از طراوت تکرار است. حضور تاثیرگذار و معنوی مادر در فیلم باعث می‌شود تا انبوه مردمانی را که هجوم آورده‌اند به سمت خواهران و ستاره‌ سینمایی برای عکس‌های یادگاری به خودشان واگذارم و در فضایی خلوت از مادر خواهش کنم افتخار بدهد تا با او عکسی داشته باشم به یادگار. حالا دسترسی به خواهران دشوار شده؛ ولی با مادری عزیز خداحافظی می‌کنم و خود را می‌سپارم به شبِ سرد و آرام چهارباغ.

۱۲ آذر ماه ۹۶ عقیل قیومی محمدی

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ سنگ زنی(جغجغه، چاق چاقی یا چاق چاقه) در گذر تاریخ…

سنگ زنی(جغجغه، چاق چاقی یا چاق چاقه) در گذر تاریخ…

photo_2017-10-17_10-49-28

سنگ زنی(جغجغه، چاق چاقی یا چاق چاقه) در گذر تاریخ

از انواع عزاداری ملی_مذهبی که در کشور ایران متداول است، اعم از زنجیرزنی، سینه زنی، علم گردانی و سقایی، ریختن کاه بر سر، نوع عزاداری سنگ زنی به طور قطع یکی از اصیل ترین و کهن ترین آنهاست که قدمت آن طبق اخبار و روایات به روز دوازدهم محرم سال ۶۱ ه.ق یا غروب روز بعد عاشورا و به عبارتی روز دوم شهادت ابی عبدالله و یاران باوفای او می رسد و از این نظر نسبت به اشکال دیگر عزاداری های مرسوم امروزه، صحت، قدمت، سندیت و بالقوه اهمیت بیشتری دارد، هر چند که بالفعل رواج آن همانند انواع دیگر عزاداری ها نیست و می طلبد که نسبت به آن توجه لازم مبذول شود و جهت گسترش و تعمیم این سنت مذهبی کهن و قدیمی تدابیری اتخاذ گردد.
در کتاب منتخب التواریخ تالیف جناب حاج ملامحمد هاشم خراسانی در شرح برخی از وقایع روز عاشورا به نقل از کتاب (ارشاد) شیخ مفید چنین آمده است:

عمربن سعد ملعون، سر نازنین امام حسین (ع) را همان عصر روز عاشورا به همراه خولی بن یزید اَصبَحی و حمیدبن مسلم اَزُدی نزد ابن زیاد روانه کرد و دستور داد که سرهای بقیه شهدا را هم جدا کنند و همراه با شمربن (ذی الجوشن) و قیس بن ابی اشعث و عمروابن حجاج روانه کوفه نمود و خود آن (نانجیب گمراه بدبخت) (عمربن سعد) روز یازدهم عاشورا را هم در کربلا ماند و بعد به همراه اهل بیت امام و اسرا به طرف کوفه حرکت نمود.

بعد از رفتن عمربن سعد جمعی از قبیله بنی اسد (که نسبت به اهل بیت عصمت ارادت داشته اند) نوحه کنان در حالی که با سنگ به سر وسینه می کوفتند، بر سر اجساد مقدس شهدا حاضر شدند، نماز خواندند و دفن کردند.
این سنگ زدن بر سروسینه به مرور زمان تبدیل به برهم زدن دوسنگ به هم و در ادامه دوتکه چوب، اما با همان نام سنگ زنی، با حالتی موزون همراه با نوحه خوانی و اشعار بلند که ”بحرطویل” نامیده می شود، ادامه یافته به روزگار کنونی رسیده است.

(سنگ زنی که در لهجه عامیانه جغجغه، چاق چاقه یا چاق چاقی نامیده میشود، قطعه چوبی خراطی شده و به شکل نیمی از یک گوی است.)
جادارد یادی کنیم از گذشتگان اسیر خاک این هیات همچون حاج اسماعیل چاووشی محمدی و دیگر عزیزانی که پایه گذار مراسم سنگ زنی و این هیات بودند و طلب مغفرت و آمرزش از خداوند متعال را برای آنها طلب می کنیم. التماس دعا/ رضا شاطریان محمدی

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ یادت هست چهارباغ؟!…

یادت هست چهارباغ؟!
photo_2017-09-11_14-48-09

آنچه در آن تردیدی نیست این است که همه آن مردانی که با پرداخت صنار سه‌شاهی در اندک قهوه‌خانه‌های اصفهان در حال هورت کشیدن چایی‌های قندپهلوشان و چاق کردن چپق‌ها و شنیدن صدای قلقل قلیان‌ها در میان ملغمه‌ای از بوی دود و بخار چایی و همهمه، می‌نشستند به تماشای فیلم‌های کمدی کوتاه صامت و حیران از معجزه‌ای که داشت پیشِ چشمشان شکل می‌گرفت، هر از گاه لذت و حیرانی‌شان را با هم تقسیم می‌کردند و قهقهه‌های بلندی سرمی‌دادند، اکنون همگی با هفت‌هزار سالگان سر به سرند. وقتی تحفه سینماتوگراف سر از سرزمینمان درآورده بود، جماعتی در معیت مظفرالدین شاه قاجار حیران و مبهوت و مرعوب چشم برنمی‌داشتند از آن بساط عجیب‌وغریبی که آن سویش میرزایی ایستاده بود ابراهیمخان نام. آنان که سر خم کرده بودند رو به آن تحفه ناشناختۀ از فرنگ آمده چنان که گویی دارند آیینی مقدس را به پا می‌دارند آنگونه که با احترام و بلاتکلیف سلام می‌دهند به دوربین، هیچ فکر نمی‌کردند در چه بزنگاه مهمی دارند اتفاق یگانه‌ای را رقم می‌زنند. کمی بعدتر ابتدایی ترین تعقیب و گریز تاریخ سینما در «حاجی آقا اکتور سینما» اتفاق افتاد و مردمان آن روزگار تا به خودشان آمدند صدای خوش جعفر پیچید توی گوش‌هاشان و سینما در یک پیچ تاریخی ناطق شد و شنیدند آنچه «دختر لر» با سادگی درباره خوبی تهران و بدی مردمانش گفت که همچنان جمله ای است فراموش ناشدنی در تاریخ سینمای ایران. این پیچ تاریخی و اتفاق فرخندۀ ناطق شدن سینما را مردی رقم زد از تبار مردان دانا و تحصیلکرده و خلاقِ اصفهانی. مردی با نام عبدالحسین سپنتا که دلبستگی غریبی داشت به مضامین تاریخی و گنجینه ادبیات کلاسیک ایران و بنابراین برای بیان علاقه‌اش رسانه سینما را برگزید. او نگاه فرهیخته‌ای به سینما داشت. فیلم‌هایش را در هندوستان می‌ساخت و در ذهنش بهشتی از ایران ساخته بود که پس از بازگشت به ایران و اقامت در اصفهان تمام تصوراتش رنگ باخت و واقعیت وضعیت تلخ اجتماعی را در ایران آن روزگار به چشم خود دید. اواخر عمرش را در انزوایی خودخواسته در اصفهان سپری کرد و سرانجام در فرودین ۱۳۴۸ جسم و جانش را به سکوت محزون گورستان تخته‌فولاد سپردند. ۳۶ سال پیش از مرگ سپنتا مردان اصفهانی جلوی گیشه سینما «مایاک» در ابتدای کوچه دروازه دولت صف بستند تا نخستین فیلم ناطق ایرانی را که عبدالحسین سپنتا ساخته بود، تماشا کنند. هنوز مانده بود تا مجوز ورود زنان به سینماها صادر شود.دریغ می‌خوریم این روزها وقتی در چهارباغِ متروزده از مقابل سینمایی توسری‌خورده و تعطیل می‌گذریم که روزگاری نامش «ایران» بود. «ایران» نخستین سینمایی بود که در سال ۱۳۱۲ افتتاح شد؛ سینمایی با دو سالن تابستانی و زمستانی. چهارباغ خوب یادش هست که این سینما را سه دهه و اندی در دل خود جای داده بود. سینما «ایران » سابقه تعطیلاتش را خوب به یاد دارد و باز امیدوار است که نونوار شود. مردان اصفهانی چهارسال پس از تماشای «دختر لر» در سینما «مایاک»، این‌بار خود را به حوالی میدان نقش جهان رساندند تا به تماشای فیلم دیگری از عبدالحسین سپنتا بنشینند. مجنون‌های وطنی بدون لیلی‌هایشان در سینما میهن به تماشای «لیلی و مجنون» نشستند. جنگ جهانی دوم آغاز شده و سینمای ایران در یک دوره ده ساله از تاب و تاب افتاد و چندان بیراه نیست که سینماهای اصفهان هم چندان دوام نیاورند و تعطیل شوند؛ ولی آنچه همچنان در گذر سالیان تردیدی در آن نیست، این است که اصفهان را بدون سینماهایش نمی‌توان کامل تلقی کرد. حالا وقتش رسیده بود که مجنون‌های وطنی هم لیلی‌هایشان را با خود به سینما ببرند. البته اکنون با رعایت احتیاط‌های لازم و مردها این ور،زن‌ها اون ور. زنان درسویِ چپ سالن و مردان در سوی راست. آن زنان اصفهانی که ۷۵ سال پیش زدند به دل چهارباغ خوب یادشان هست. اگر یادهاشان را هم تاکنون به خاک نسپرده باشند. این‌بار اگر از ابتدای خیابان سپه در دروازه دولت گذر کردید، چشم‌هاتان را ببندید و شوق و هیاهوی مردمی را احساس کنید که هفت دهه پیش از این جلوی گیشه سینما «متروپل» صف بستند. عشقی که آسان نمود اول، مشکلاتی را دامن زد و استانداری اصفهان خون کرد به دل مدیر سینما «متروپل» و مجوز نمایش فیلم‌هایی از سینمای شوروی را در سینما «متروپل» نداد. حتی وساطت وزیر کشور ، دکتر مصدق، هم گره را نگشود. اصفهان را دست کم گرفته‌اید؟! برای خودش یک پا صاحب دولت است! ما صلاح نمی‌دانیم چنین فیلم‌هایی در اصفهان به نمایش درآید. ختم کلام!چقدر نجیب است این چهارباغ ما. هیچگاه شانه‌های مهربان و پذیرایش را از سینماهای خسته‌ای که یکی پس از دیگری تعطیل شده‌اند دریغ نکرده است. همیشه امید داده است. مگر می‌شود چهارباغی داشت بدون طعم سینما و ساندویچ؟! سینما «خورشید» که بعدها «سعدی» شد، سینما «پالاس» که بعدها «همایون» شد، سینما «حافظ» با طعم کودتای ۲۸ مرداد، سینما «آسیا» که چشم شهر بود و رعنا ولی به تدریج زشت‌رو شد، صاحب سینما کمرش خم شد زیربارِ دمیدن حیاتی دوباره به سینمایش. نگاه که می‌کرد مانده بود این صف مقابل سینمایش، صف تماشاگران فیلم است یا صف طلبکاران خشمگین؟! سینما «مولن‌روژ» در محله جلفا، سینما «مهر»، سینما «ساحل» که هم‌اکنون هم پس از پنج دهه و اندی در میدان انقلاب سرفراز ایستاده است، سینما «پارس» در خیابان حکیم نظامی با طعم شیرین حضورهای رضا ارحام صدرِ فقید و تئاترهای فکاهی‌اش در سالن همین سینما، سینما «سپاهان» در چهارباغ که مرحوم ارحام صدر یکی از شرکایش بود، سینما «مهتاب» در حوالی چهارراه شکرشکن، سینما «نقش جهان» که مدیرش به ساختن چنین سینمای شیکی افتخار می‌کرد؛ ولی کمیسیون نمایشات در اصفهان سنگ‌هایی انداخت سر راه مدیر سینما و او در چمچاره‌هایش سرانجام تظلم برد به هویدا، نخست وزیر وقت و سینما «شهر فرنگ» که اکنون در خیابان استاد مطهری با نام «قدس» آغوش گشوده است به روی تماشاگران خوب اصفهانی که سرمایه‌های سینما در اصفهان هستند. چهل سال پیش را که بسیاری از سینماهای اصفهان تعطیل شدند و سوختند، یادت هست چهارباغ؟ سینماهای اصفهان در گذر زمان دایه‌های دلسوز و نادلسوزی عوض کردند؛ اما سینما در اصفهان پایید تا روزگارِ ما. اکنون به همت حوزه هنری اصفهان یک پردیس سینمایی شیک و آبرومند در اصفهان داریم، سینمایی خواستنی و نوساز داریم در دل چهارباغ با نام «فلسطین»، یک سالن کوچک داریم برای نمایش‌های هنر و تجربه در ابتدای خیابان آمادگاه، سینما «ساحل» را هم داریم که قرار است باز نونوار شود، سینما «قدس» را هم، دل می‌سوزانیم برای یادهامان در سینما «ایران». حالا نسل نگارنده نیز اگر علاقه‌مند سینما بوده باشد، هر رویدادی را با نام یک فیلم خاص در یک سینمای خاص در اصفهان به یاد می‌آورد: شبی که دوستانش داشتند به جبهه می‌رفتند، «بگذار زندگی کنم» را در سینما «ایران» دید. آن روز صبح که کلافه از دانشگاه زد بیرون، «ای ایران» را در خنکای صبح سالن سینما «قدس» دید. «بایکوت» را در سینما ایران دید، «دستفروش» را در سینما «قدس»، با حامد در «شب یلدا» در سینما «قدس» گریست. حاج کاظم را در سینما «ایران» دید برای اولین بار وقتی سر از «آژانس شیشه‌ای» درآورده بود و آن اولین بار که برادر بزرگ‌ترش او را با خود به سینما برد، سن و سالی نداشت و مرعوب فضا و آن پرده عظیم شده بود. اینها را چهارباغ خوب یادش هست. ما سینما را در چهارباغ نوشیدیم و سرمست شدیم.

عقیل قیومی محمدی

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ محمدیه، جشن بزرگ عید ولایت و تجمع سادات بنی زهرا(س).

محمدیه، جشن بزرگ عید ولایت و تجمع سادات بنی زهرا(س). در مساجد امام جعفر صادق(ع) و مسجدسید ۱۸ شهریور ۹۶

photo_2017-09-10_07-27-56

photo_2017-09-10_07-28-06

photo_2017-09-10_07-28-15

photo_2017-09-10_07-28-23

photo_2017-09-10_07-28-41

photo_2017-09-10_07-28-50