اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ یادت هست چهارباغ؟!…

یادت هست چهارباغ؟!
photo_2017-09-11_14-48-09

آنچه در آن تردیدی نیست این است که همه آن مردانی که با پرداخت صنار سه‌شاهی در اندک قهوه‌خانه‌های اصفهان در حال هورت کشیدن چایی‌های قندپهلوشان و چاق کردن چپق‌ها و شنیدن صدای قلقل قلیان‌ها در میان ملغمه‌ای از بوی دود و بخار چایی و همهمه، می‌نشستند به تماشای فیلم‌های کمدی کوتاه صامت و حیران از معجزه‌ای که داشت پیشِ چشمشان شکل می‌گرفت، هر از گاه لذت و حیرانی‌شان را با هم تقسیم می‌کردند و قهقهه‌های بلندی سرمی‌دادند، اکنون همگی با هفت‌هزار سالگان سر به سرند. وقتی تحفه سینماتوگراف سر از سرزمینمان درآورده بود، جماعتی در معیت مظفرالدین شاه قاجار حیران و مبهوت و مرعوب چشم برنمی‌داشتند از آن بساط عجیب‌وغریبی که آن سویش میرزایی ایستاده بود ابراهیمخان نام. آنان که سر خم کرده بودند رو به آن تحفه ناشناختۀ از فرنگ آمده چنان که گویی دارند آیینی مقدس را به پا می‌دارند آنگونه که با احترام و بلاتکلیف سلام می‌دهند به دوربین، هیچ فکر نمی‌کردند در چه بزنگاه مهمی دارند اتفاق یگانه‌ای را رقم می‌زنند. کمی بعدتر ابتدایی ترین تعقیب و گریز تاریخ سینما در «حاجی آقا اکتور سینما» اتفاق افتاد و مردمان آن روزگار تا به خودشان آمدند صدای خوش جعفر پیچید توی گوش‌هاشان و سینما در یک پیچ تاریخی ناطق شد و شنیدند آنچه «دختر لر» با سادگی درباره خوبی تهران و بدی مردمانش گفت که همچنان جمله ای است فراموش ناشدنی در تاریخ سینمای ایران. این پیچ تاریخی و اتفاق فرخندۀ ناطق شدن سینما را مردی رقم زد از تبار مردان دانا و تحصیلکرده و خلاقِ اصفهانی. مردی با نام عبدالحسین سپنتا که دلبستگی غریبی داشت به مضامین تاریخی و گنجینه ادبیات کلاسیک ایران و بنابراین برای بیان علاقه‌اش رسانه سینما را برگزید. او نگاه فرهیخته‌ای به سینما داشت. فیلم‌هایش را در هندوستان می‌ساخت و در ذهنش بهشتی از ایران ساخته بود که پس از بازگشت به ایران و اقامت در اصفهان تمام تصوراتش رنگ باخت و واقعیت وضعیت تلخ اجتماعی را در ایران آن روزگار به چشم خود دید. اواخر عمرش را در انزوایی خودخواسته در اصفهان سپری کرد و سرانجام در فرودین ۱۳۴۸ جسم و جانش را به سکوت محزون گورستان تخته‌فولاد سپردند. ۳۶ سال پیش از مرگ سپنتا مردان اصفهانی جلوی گیشه سینما «مایاک» در ابتدای کوچه دروازه دولت صف بستند تا نخستین فیلم ناطق ایرانی را که عبدالحسین سپنتا ساخته بود، تماشا کنند. هنوز مانده بود تا مجوز ورود زنان به سینماها صادر شود.دریغ می‌خوریم این روزها وقتی در چهارباغِ متروزده از مقابل سینمایی توسری‌خورده و تعطیل می‌گذریم که روزگاری نامش «ایران» بود. «ایران» نخستین سینمایی بود که در سال ۱۳۱۲ افتتاح شد؛ سینمایی با دو سالن تابستانی و زمستانی. چهارباغ خوب یادش هست که این سینما را سه دهه و اندی در دل خود جای داده بود. سینما «ایران » سابقه تعطیلاتش را خوب به یاد دارد و باز امیدوار است که نونوار شود. مردان اصفهانی چهارسال پس از تماشای «دختر لر» در سینما «مایاک»، این‌بار خود را به حوالی میدان نقش جهان رساندند تا به تماشای فیلم دیگری از عبدالحسین سپنتا بنشینند. مجنون‌های وطنی بدون لیلی‌هایشان در سینما میهن به تماشای «لیلی و مجنون» نشستند. جنگ جهانی دوم آغاز شده و سینمای ایران در یک دوره ده ساله از تاب و تاب افتاد و چندان بیراه نیست که سینماهای اصفهان هم چندان دوام نیاورند و تعطیل شوند؛ ولی آنچه همچنان در گذر سالیان تردیدی در آن نیست، این است که اصفهان را بدون سینماهایش نمی‌توان کامل تلقی کرد. حالا وقتش رسیده بود که مجنون‌های وطنی هم لیلی‌هایشان را با خود به سینما ببرند. البته اکنون با رعایت احتیاط‌های لازم و مردها این ور،زن‌ها اون ور. زنان درسویِ چپ سالن و مردان در سوی راست. آن زنان اصفهانی که ۷۵ سال پیش زدند به دل چهارباغ خوب یادشان هست. اگر یادهاشان را هم تاکنون به خاک نسپرده باشند. این‌بار اگر از ابتدای خیابان سپه در دروازه دولت گذر کردید، چشم‌هاتان را ببندید و شوق و هیاهوی مردمی را احساس کنید که هفت دهه پیش از این جلوی گیشه سینما «متروپل» صف بستند. عشقی که آسان نمود اول، مشکلاتی را دامن زد و استانداری اصفهان خون کرد به دل مدیر سینما «متروپل» و مجوز نمایش فیلم‌هایی از سینمای شوروی را در سینما «متروپل» نداد. حتی وساطت وزیر کشور ، دکتر مصدق، هم گره را نگشود. اصفهان را دست کم گرفته‌اید؟! برای خودش یک پا صاحب دولت است! ما صلاح نمی‌دانیم چنین فیلم‌هایی در اصفهان به نمایش درآید. ختم کلام!چقدر نجیب است این چهارباغ ما. هیچگاه شانه‌های مهربان و پذیرایش را از سینماهای خسته‌ای که یکی پس از دیگری تعطیل شده‌اند دریغ نکرده است. همیشه امید داده است. مگر می‌شود چهارباغی داشت بدون طعم سینما و ساندویچ؟! سینما «خورشید» که بعدها «سعدی» شد، سینما «پالاس» که بعدها «همایون» شد، سینما «حافظ» با طعم کودتای ۲۸ مرداد، سینما «آسیا» که چشم شهر بود و رعنا ولی به تدریج زشت‌رو شد، صاحب سینما کمرش خم شد زیربارِ دمیدن حیاتی دوباره به سینمایش. نگاه که می‌کرد مانده بود این صف مقابل سینمایش، صف تماشاگران فیلم است یا صف طلبکاران خشمگین؟! سینما «مولن‌روژ» در محله جلفا، سینما «مهر»، سینما «ساحل» که هم‌اکنون هم پس از پنج دهه و اندی در میدان انقلاب سرفراز ایستاده است، سینما «پارس» در خیابان حکیم نظامی با طعم شیرین حضورهای رضا ارحام صدرِ فقید و تئاترهای فکاهی‌اش در سالن همین سینما، سینما «سپاهان» در چهارباغ که مرحوم ارحام صدر یکی از شرکایش بود، سینما «مهتاب» در حوالی چهارراه شکرشکن، سینما «نقش جهان» که مدیرش به ساختن چنین سینمای شیکی افتخار می‌کرد؛ ولی کمیسیون نمایشات در اصفهان سنگ‌هایی انداخت سر راه مدیر سینما و او در چمچاره‌هایش سرانجام تظلم برد به هویدا، نخست وزیر وقت و سینما «شهر فرنگ» که اکنون در خیابان استاد مطهری با نام «قدس» آغوش گشوده است به روی تماشاگران خوب اصفهانی که سرمایه‌های سینما در اصفهان هستند. چهل سال پیش را که بسیاری از سینماهای اصفهان تعطیل شدند و سوختند، یادت هست چهارباغ؟ سینماهای اصفهان در گذر زمان دایه‌های دلسوز و نادلسوزی عوض کردند؛ اما سینما در اصفهان پایید تا روزگارِ ما. اکنون به همت حوزه هنری اصفهان یک پردیس سینمایی شیک و آبرومند در اصفهان داریم، سینمایی خواستنی و نوساز داریم در دل چهارباغ با نام «فلسطین»، یک سالن کوچک داریم برای نمایش‌های هنر و تجربه در ابتدای خیابان آمادگاه، سینما «ساحل» را هم داریم که قرار است باز نونوار شود، سینما «قدس» را هم، دل می‌سوزانیم برای یادهامان در سینما «ایران». حالا نسل نگارنده نیز اگر علاقه‌مند سینما بوده باشد، هر رویدادی را با نام یک فیلم خاص در یک سینمای خاص در اصفهان به یاد می‌آورد: شبی که دوستانش داشتند به جبهه می‌رفتند، «بگذار زندگی کنم» را در سینما «ایران» دید. آن روز صبح که کلافه از دانشگاه زد بیرون، «ای ایران» را در خنکای صبح سالن سینما «قدس» دید. «بایکوت» را در سینما ایران دید، «دستفروش» را در سینما «قدس»، با حامد در «شب یلدا» در سینما «قدس» گریست. حاج کاظم را در سینما «ایران» دید برای اولین بار وقتی سر از «آژانس شیشه‌ای» درآورده بود و آن اولین بار که برادر بزرگ‌ترش او را با خود به سینما برد، سن و سالی نداشت و مرعوب فضا و آن پرده عظیم شده بود. اینها را چهارباغ خوب یادش هست. ما سینما را در چهارباغ نوشیدیم و سرمست شدیم.

عقیل قیومی محمدی

اصفهان» پایگاه ممتی، نایین/ نسل جدید…

دبیر ادبیاتی می گفت:

این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!!

سال ها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف می کردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد! یا به مرگ سهراب که می رسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم می دیدم . وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند.
وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم، یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟ گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت. این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند، که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده، تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته. خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند؛ ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند؟! نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم، کمک به همنوع برایشان بی اهمیت، مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است…
امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند. این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود.
برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد: اول خانواده دوم نظام آموزشی و سوم الگوها…
برای اولی منزلت زن را باید شکست. برای دومی منزلت معلم و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها…

بیایید تا دیر نشده به خود بیاییم.

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ شاهکار ادبی…

شاهکار ادبی

((نوشته ای که ذیلا از نظر خواننده گرامی می گذرد نامه ای است که مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیرحسینی سیف الممالک فرمانده فوج قاهر خلیج رقمی داشته که #شروع تا #خاتمه نامه تمام از #حروف_بی_نقطه_الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهکارهای ادب زبان پارسی بشمار می آید.انگیزه نامه و موضوع آن قلت درآمد و کثرت عائله و تنگی معیشت بوده است.))

توضیح اینکه قریه الویر از توابع بخش خرقان شهرستان ساوه می باشد و این نامه در زمان ناصرالدین شاه نوشته شده است.

سر سلسله امرا را کردگار احد امر و عمر سرمد دهاد. دعاگو محمد ساوه ای در کلک و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر، ملک الملوک کلامم مسائل حلال و حرام. در کل ممالک محروسه اسم و رسم، در علم معلم و در هر اصل مؤسسم.

در کلک عماد دومم در عالم *** در علم و حکم مسلم کل امم

سر سلسه اهل کمالم اما *** کو طالع کامکار و کو مرد کرم؟

دلمرده آلام دهرم، کوه کوه دردها در دل دارم، مدام در دام وام و علی الدوام در ورطه آلام دهرم. هر سحر و مسا در واهمه و وسواس که مداح که گردم و که را واسطه ی کار آرم که مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مکرر داد کمال دادم و در هر مورد مدح معرکه ها کردم. همه گوهر همه دُر همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرو دل، اما لال را مکالمه و کر را سامعه و کور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محک ادراک آورده احساس مس کردم و لا مساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام… محمود و مسرور… لا اله الا الله وحده وحده.

دلا در گله مسدود دار در همه حال *** که کارهای همه عکس مدعا آمد

علاوه همه دردها و سرآمد کل معرکه ها عروس مهر در آرامگاه حمل درآمد. عالم و عام، لام و کرام، صالح و طاح، صادر و وارد، کودک و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر کس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده واطمعه و هر سماط گرد آورده، حلوا و کاک، سرکه و ساک، کره و عسل، سمک و حمل، گرمک و کاهو، دلمه و کوکو، امرود و آلو الی کلم و کدو، همه در راه، مگر دعاگو که در کل محرومم و در حکم کلمعدوم. اگر موهوم معلوم معادل سه صاع کرده و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر کرم سرکار اعلی که سر الولد سر الولد در او طلوع کرده و دادرس آمده، دردها دوا، وامها ادا و کامها روا گردد.

له طول عمر کطول المطر *** سواء له الدرهم و المدر

دهد مرد را کام دل و کردار او *** همه عمر آسوده و کامکار

دل آرا همه کار و کردار او *** ملک در سما مادح کار او

طول الله عمره و دمره حاسده، و هلک اعدائه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مادام السماء./پایان

فایل صوتی این اثر در کانال تلگرامی mamatiir@گوش کنید بسیار زیبا
با تشکر از محمد افضل آقایی نایینی بابت اجرای این اثر زیبا