اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ شعر پدر…

شعر پدر…

قلمم حوصله کن ، شعر به نام پدر است
کاغذ و دفتر و دیوان، همه ، رام پدر است

واژه ها در سر من با هیجان می رقصند
شعرهم مست شده،تشنه ی جام پدر است

امشب انگار که شب جلوه ی دیگر دارد
روشنی بخش شبم ، ماه تمام پدر است

می کنم سجده به پایش ، قدم لرزانش
قبله ام کج شده و ، سمت مقام پدر است

می زنم بوسه به دستان پر از احساسش
بوسه هایم همگی بوسه ز کام پدر است

در هوای نفسش شوق پریدن دارم
همچنان مرغ دلم بر لب بام پدر است

پند و اندرز پدر حک شده در ریشه ی من
چونکه یک معجزه در متن کلام پدر است

روز و شب زجر کشیده که من آرام شوم
جان نثاری ز خودش خط مرام پدر است

باز هم نام پدر آمد و خون جوش آمد
قلم آرام نشو ، شعر به نام پدر است

پیشاپیش روز پدر بر تمامی پدران عزیز مبارک باد.

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ قلم دوربین: گروه موسیقی کویر نایین…

گروه موسیقی کویر نایین…

گروه موسیقی کویر نایین.

آقایان: حامد طاهرخانی (پیانو) حامد امامی (تار) محمدرضا رهنیان (تمبک)و حسن حیدریان (آواز)

 

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ دلنوشته: بزرگ شدیم…

بزرگ شدیم و فهمیدیم که دوا، آب میوه نبود.
بزرگ شدیم و فهمیدیم که پدر همیشه با دستان پر باز نخواهد گشت آنطور که مادر گفته بود.
بزرگ شدیم و فهمیدیم که چیزهای ترسناک تر از تاریکی هم هست!
بزرگ شدیم به اندازه ای که فهمیدیم پشت هر خنده ی مادر هزار گریه بود و پشت هر قدرت پدر یک بیماری نهفته!
بزرگ شدیم و فهمیدیم که مشکلات ما دیگر در حد یک بازی کودکانه نیست!
و دیگر دستهای ما را برای عبور از جاده نخواهند گرفت!
بزرگ تر که شدیم، فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم؛ بلکه والدین ما هم همراه با ما بزرگ شده اند و چیزی نمانده که بروند! شاید هم رفته باشند…!
خیلی بزرگ شدیم تا فهمیدیم که دلیل چین و چروک صورت مادر و پدر نگرانی از آینده ما بود.
خیلی بزرگ شدیم تا فهمیدیم سخت گیری مادر عشق بود،
غضبش عشق بود،
و تنبیه اش عشق…
و خیلی بزرگتر شدیم تا فهمیدیم زیباتر از لبخند پدر، انحنای قامت اوست!

نوشته شده توسط: یک دوست

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ آلاله ای از کویر شهید سیدجمال موسی کاظمی محمدی…

آلاله ای از کویر…

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af
عملیات کربلای چهار، یاد آور ایثار و شهادت و جاودانگی شهدای دفاع مقدس بخصوص شهدای بزرگوار غواص است.
شهید سیدجمال موسی کاظمی محمدی روحش شاد و یادش گرامی

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ یلدا…

یلدا…

%db%8c%d9%84%d8%af%d8%a7

بوی یلدا را میشنوی؟ انتهای خیابان آذر …
باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان …
قراری طولانی به بلندای یک شب…
شب عشق بازی برگ و برف…
پاییز چمدان به دست ایستاده…
عزم رفتن دارد…
آسمان بغض می کند …می بارد…خدا هم می داند عروس فصل ها چقدر دوست
داشتنی است، چند روزی بیشتر مهلت ماندن می دهد…
آخرین نگاه بارانی اش را به درختان عریان می دوزد، دستی تکان می دهد، قدمی برمی دارد سنگین و سرد

کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز، که تمام می شود …
پاییز ای آبستن روزهای عاشقی! رفتنت به خیر، سفرت بی خطر…