اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/سور سوگ‌نما !…

سور سوگ‌نما !

تماشای ائو (خانه) در سالن حوزه هنری اصفهان

photo_۲۰۱۸-۰۱-۰۲_۱۵-۳۲-۰۳

تصور کنید مُرده‌ای سالخورده را که عریان، بلاتکلیف و منتظر درازش کرده‌اند در یکی از اتاق‌های خانه اش و روحش در برزخی که در آن گرفتار آمده است، بینا و شنوایِ شیون‌ها و همهمه های کسانی‌ست که در خانه وول می خورند؛ خانه ای که در انتها ما و پیرمرد مُرده از آن بیرون می زنیم؛ ولی آگاه از حجم هولناک دروغی که در خانه وزیدن گرفته است. نمایشی رقت انگیز در حال وقوع است از سوی آدمیانی که هم‌زمان ترحم برانگیز و ترسناک اند؛ چون هیچ چیزی از هیچ آدم زنده ای بعید نیست و همین ضعف ها و اتفاق های حقیر و روزمره انسانی هستند که به تعبیر گوستاو فلوبر باید از آنها ترسید نه فجایعی در ابعاد بزرگ. انسان این توانایی را دارد که هم در بزنگاه هایی در خلوت خودش صادقانه آستینش از اشک تَر شود و هم قربانی ضعف‌های انسانی‌اش شود، چشم در چشم با خودش که این هیولا منم؟! زار می زند برای خود حقیرش؛ اما کار از دست شده است و خوب می داند که این سنگین بارِ ندامت، او را از پای درخواهد آوَرد. این همان قاب تلخ و سهمگینی‌ست که در پایانِ «خانه» اثر اصغر یوسفی نژاد پیش چشمتان شکل می گیرد.

اصغر یوسفی نژاد زاده تبریز است و فیلمش را به زبان آذری ساخته است با زیرنویس فارسی. فیلمی مملو از دیالوگ های روزمره که جاهایی ملاحت‌هایی خلاقانه و خاص خودشان را هم دارند و طبعا تماشاگران حرفه‌ایِ این سال ها که عادت به دیدن فیلم های روز با زیرنویس دارند، راحت‌تر با فیلم اخت می شوند و کمتر نکته‌ای را از دست می دهند. کارگردان در اشاره ای که به اصفهان و «قصه‌های مجید» با یک فضای بومی می‌شود می‌گوید که فیلم‌های اخیر به شدت تهران‌زده شده‌اند و حتی کیومرث پوراحمد هم ترجیح می‌دهد فیلم‌هایش را فراتر از محدوده‌ای بومی بسازد؛ ولی فیلم هایی با مولفه‌های قومی اگر سر و شکل درستی داشته باشند می توانند واجد اصالتی باشند که در گستره جهانی فهم شوند. یوسفی نژاد صادقانه آرزو می کند فیلم خوبی ببیند از فیلمسازان اصفهانی که بوی اصفهان بدهد و همه ایران بتوانند از تماشایش لذت ببرند. واقع‌گرایی خانه به حدی است که جاهایی به مستند پهلو می زند و با قاطعیت می شود به جای «با بازیِ…» از ترکیبِ «با زندگی…» استفاده کرد. بازیگران همگی انگار نقش‌هاشان را زندگی می‌کنند. کارگردان از گرایش‌اش به لحن رئالیستی می‌گوید با رگه‌هایی از درام که حتما باید در لحن جاری در فیلم تنیده شود. شاید، به گفته یک تماشاگر حاضر در جلسه، جاهایی مثل حضور افرادی که در همان لحظات مرگ پیرمرد در خانه حضور دارند و چانه می زنند برای سود به جیب زدن با خرید آن خانه کلنگی، منطقی به نظر نرسد؛ ولی کارگردان آن را هم طیفی از لحظات فیلم اش می‌داند که در روند شکل‌گیری درام فیلم تماشایش می کنیم تا محدوده وسیع‌تری از تجمع افراد انسانی با دغدغه‌هایی خودخواهانه ولی حقیر را در خانه شاهد باشیم. فیلم از همان آغاز با زنجموره‌های پُر و پیمانِ زنی خوش قامت و زیبارو ( سایه با بازی محدثه حیرت) در آستانه یک خانه که می‌خواهد جنازه درون نعشکش را به خانه بازگردانند، ما را هم به درون خودش می‌کشد و کنجکاوانه توی خانه می‌مانیم با آدم‌هایی در حوالی یک مرگ که به‌تـدریج درمی‌یابیم این کاریکاتورهای انسانی با بگومگوهاشان فیلم را بدون اینکه به ورطه شعار بیفتد، پُر می کنند از مفاهیم عمیق اجتماعی و انسانی. محـدثـه حــیرت ابـایی ندارد که چهره خواستنی اش را با آنگونه بازیِ سوگواری دفرمه، ناخواستنی و کژ و کوژ کند و کارگردان می‌گوید بازیگر نقش سایه جایی گفته است که غصه‌اش می‌گیرد که کارگردان چهره‌اش را زیبا نشان نداده است و بعید می‌داند که ستاره‌ای از سینمای ایران برای اجرای نسخه‌ای با زبان فارسی از همین فیلم اعلام آمادگی کند؛ چون کم پیش می آید ستاره زیبارویی خطر کند و اینگونه به زیبایی چهره اش خیانت کند!کارگردان با لحنی شوخ طبعانه از مهران مدیری وام می گیرد و می گوید مثل مهران مدیری که در دورهمی اش می گوید اینها را دیدم که می گم؛ من هم اینها را دیدم که تصویرشون کردم. مثلا صحنه‌ای را که احمدی آن مردی که از دانشگاه علوم پزشکی آمده تا به وصیت مرحوم جنازه را برای تشریح ببرد، اصرار دارد دستگیره در مستراح را در آن واویلا تعمیر کند، خودم در یک مجلس ختم دیده‌ام و اینجا با تغییراتی آورده ام. کارگردان می‌گوید به باور مردم، کهنسالی که پس از مدت‌ها تحمل رنج‌های انسانی از دنیا می‌رود، مرگش بیشتر برای اطرافیان نشانه یک رهایی است و یک‌جورهایی انگار یک شادی هم در فضای سوگ خودنمایی می کند. شبیه به همین سورِ سوگ‌نمایی که در همین فیلم می بینیم. اصلا پیرزنی در فیلم هست که خواهرِ مرد مُرده و دچار آلزایمر است و در تمام طول فیلم به خیالش به مجلس عروسی آمده و دائم می‌پرسد عروس کجاست و نوازنده‌ها کجایند؟! انگار یک‌جورهایی پیرزن پی برده باشد به ماهیت چنین نمایش‌هایی که به نام سوگ اجرا می‌شوند.سه بازیگر اصلی فیلم سایه، مجید ( با بازی رامین ریاضی) و احمدی نمایندهی اعزامی از دانشگاه علوم پزشکی ( با بازی غلامرضا باقری) هستند و سایر بازیگران حول محور این سه شخصیت اصلی تعریف می شوند. همه آدم‌های فیلم که به بهانه جنازه ای در خانه گرد هم آمده‌اند، انگار که وجه گروتسگ دارند و حقارت‌های نوع بشر را در جبر زیستن به نمایش می‌گذارند. در رأس همه سایه است که باید سوگ را جوری بازی کند که کسی به فریب مهیبش پی نبرد، احمدی که ناشیانه و غم‌انگیز اعتراف می‌کند از اسب افتاده است و دارد چم‌چاره می‌کند تا موفق شود جسد را برای تشریح ببرد تا بلکه دوباره لطف یک بالادستی شامل حالش شود. از آنسو بی‌اخلاقی‌های این روزهای جامعه را هر یک از بازیگران حاشیه‌ای نمایندگی می کنند. قاریِ قرآنی که یاسینش را ناتمام می گذارد، پول را می گیرد برای خرید خرما؛ ولی دیگر سرو کله‌اش پیدا نمی شود. زنی که حتی در آن مجلس سوگواری از بر و روی دختری زیبا به مردی آن طرف خط گزارش می‌دهد و می‌گوید من هم که زنم وسوسه شدم! کودکانی که این روزها از تماشای صحنه‌های خشن کیفور می‌شوند و دارند مرغی را با کندن بال‌هایش شکنجه می‌کنند! مردان زمین‌خواری که حرص و ولع دارند برای به چنگ آوردن خانه مردی که دیگر نیست. از دیگر سو انگار یک آشنایی‌زدایی در فیلم صورت می‌گیرد و امر قدسی از مرتبه خودش ساقط می‌شود. آنجا که مرد روحانی همبازی کودکی های سایه از آب درمی آید و سایه او را هم بازی می دهد. در این میان تنها مجید است که هنوز بارقه‌هایی از انسان بودن و عشق واقعی انسانی را بی‌نقاب با خود دارد و زیر آن ساباط فرو می‌ریزد و سخت می‌گرید بر احوالات انسانی. حالا مجید چه کند با این حجم از دانایی؟!

عقیل قیومی محمدی

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ خاکی همه آشوب، بی هیچ اشارتی به آرامش…

Mamati.ir

خاکی همه آشوب، بی هیچ اشارتی به آرامش

به بهانه اکران «بیدار شو آرزو» اثر کیانوش عیاری پس از ۱۳ سال

حبیب، مرد زندانی که پس از زلزله مهیب بم به همراه دیگر زندانی ها با دلهره و شتاب از زندانی در بم به سوی شهر ویران می دَوَد، حالا گیج و ناباور می رسد به ویرانه ای که روزگاری نامش خانه بوده است. مرد روبه روی تلی از خاک، آهن و آجر ایستاده است و بغضناک و مبهوت از مرد همسایه سراغ خانه اش را می گیرد: «خونه ام کو حسین آقا؟!» و این تلخ ترین و بی رحمانه ترین واقعیت است برای انسانی که از زلزله و خشم زمین جان به در برده؛ ولی هیچ آشیانی برایش نمانده است. تو هم بغض می کنی با مرد وقتی می اندیشی این اکنون ناخانه می توانست خانه پیشین تو باشد.

عجیب خودت را می گذاری جای مردِ غمگینِ بینوا وقتی خوب می دانی کشورت گسل هایی مرگبار دارد و هیچ کس از نوبه بعدی خبر ندارد. یادت می آید از چند شب پیش که شهرهیولایی به نام تهران قدری لرزید و مردمانش شبی را در سرمای آخر خزان با وحشت در خیابان ها به سپیده گره زدند؛ ولی بسیار خوش اقبال بودند که به خانه های خود بازگشتند. یادت می آید از وقتی زمین همین چندی پیش در قصر شیرین و سر پل ذهاب لرزید و به آنی همه چیز مردمان آن دیار را بر باد داد و بازمی گردی به آنچه روی پرده مقابلت می بینی و زلزله ها را گره می زنی به زلزله ای که کارگردان متفاوت و هنرمندِ سینمای ایران، کیانوش عیاری،۱۳ سال پیش مصائبش را درون قاب هایی خلاقانه ولی عجیب تلخ ریخته و تازه تو امروز در روزهایی که در وطنت واژه زلزله پُر طنین شده داری تماشایش میکنی. حبیب و حبیب ها چگونه باور کنند به خاک سیاه نشستنشان را؟! پاسخش برای کائنات ساده است. هیچ! در شبی شوم زمین لرزیده. لابد به همین سادگی! حالا آفتاب زده و سهم زندگان شیون است و بُهت و امیدوار به قلبهایی که همچنان دارند زیر آوارها میتپند. کاش بشود کاری کرد. کاش بشود بازشان گرداند به زندگی. کاش… حبیب صدای مادرش را از زیر خاک به جا مانده از خانهاش میشنود. مرد دخترکش را صدا میزند. هیچ پاسخی نمی شنود. «آرزو بابا کجایی؟ جواب بده بابا!» زن از زیر خاک با صدایی کم جان می گوید که آرزو تشنه بوده و الان توی آشپزخانه است. در یخچال را باز کرده. آیا آرزو فرصت یافته آبی بنوشد؟ آیا عطش دم صبحش برطرف شده؟ حالا پدر توی آشپزخانه است. درِ یخچال همچنان باز است و آوار در آوار. پدر آرزو را می یابد کنار یخچال زیر خاک ها. پدر تلاش می کند دخترکش را نجات دهد؛ ولی آرزو جان ندارد. «بیدار شو آرزو!» مرد چه کند؟ حالا دیگر صدایی از مادرش هم نمی شنود. باز شب شده است و جنازه های عزیزانِ مرد کنار هم آرام گرفته اند زیر پتوهایی مندرس. چیزی نمانده تا سر به جنون ساییدنِ مرد. « پاشو آرزو. پاشو برو سر جات بخواب. مگه با تو نیستم؟ یه حرف رو که صد بار نمیزنن!» مردی دیگر می آید و شانه های مردِ فرزند از دست داده را می گیرد تا دورش کند از هجوم این حجمِ بی رحمِ نیستی در نیستی.کیانوش عیاری در پیشانی نوشت فیلمش اینگونه به مضمون آورده که چه انگیزه ای می تواند او را بکشانَد به میانه این فاجعه انسانی که در بم رخ داده است. چگونه در میان غم و اندوه مردمان به بازیگرانش فرمان دهد که تاثیرگذارتر حس بگیرند. در زمان زلزله طبس هم در سالیان دور ایده ای داشته و حالا قرار است به تعبیر خودش آن تمِ بیات شده را با زلزله بم بیازماید و اینگونه است که به همراه چند بازیگر و گروه فیلمبرداریش خود را می رساند به آن مهلکه خون و خاک و شیون. دو بازیگر اصلیش مهران رجبی و بهناز جعفری هستند. مهران رجبی نقش حبیب را دارد و بهناز جعفری معلمی است به نام ریحانه در یکی از دهستان های اطراف بم به نام احمدآباد که حالا پس از زلزله در سکانس آغازین او را می بینیم که دارد تلاش می کند خود را از زیر آوار بیرون بکشد. موفق میشود و خودش را به شهر ویران بم میرساند تا خبر دهد که اهالی احمدآباد همه زیر آوارند و کمک میخواهند؛ ولی در آن هرج و مرج پس از زلزله کسی به فکر احمدآبادیها نیست. بهناز جعفری به خوبی از عهده نقش برمی آید و مهران رجبی هم همان ملاحت همیشگیاش را دارد و جاهایی دلت می خواهد در آن فضای تلخ لب به خنده بگشایی بابت لحن و کردارش. مشکل این است که بیشتر رجبی را می بینیم تا حبیب را. از مواردی که پس از زلزله چهره زشت خود را می نماید حضور افراد فرصت طلب است که به لوازم باقی مانده در خانه ها دستبرد می زنند یا برخی کودکان بازمانده را می ربایند. سکانس های مواجهه حبیب با این بزهکارانِ پسازلزله این پرسش را ایجاد می کند که آیا چنین صحنه هایی چیده شده است و حبیب برای مقابله با آن سر می رسد یا واقعا اتفاق افتاده اند و با دوربین فیلمساز به اصطلاح شکار شده اند؟به هر حال فیلم در به تصویر کشیدن واقعیت عریان پس از زلزله بسیار موفق بوده است. بازیگران را به چنین هنگامه پر آشوبی بردن فقط از کیانوش عیاری برمی آمده به گواه کارنامه و سبک فیلمسازی اش. فیلم در کنار همه تلخی هاش قصد دارد نویدِ زندگی بدهد. کودک زیرآوار مانده در احمدآباد باید نجات یابد هر چند به احتمال زیاد باقی مانده عمرش ویلچرنشین خواهد بود. خانم معلم به احمدآباد بازمی گردد و تخته سیاهی را که پیش از زلزله روی آن سه جمله نوشته شده با واژه زندگی دوباره می آورد و کلاس درس بچه های احمدآباد زیر چادر دایر می شود. حبیب هم آب و آذوقه ای اندک را با خودش می آورد داخل چادر چرا که قصد دارد خود به تنهایی به زندگی ادامه دهد. پس از زلزله هایی با این حجم از ویرانی بعد از رفع نیازهای اولیه بازماندگان، هیچ چیز مهم تر از کمک معنوی و روحیه بخشی به بازماندگانی نیست که اعضای نازنین خانواده شان را به آنی از دست داده اند. در فیلم می بینیم مردی که مرگ عزیزش را باور نکرده به پزشکی که برای امداد به منطقه آمده حمله می کند و جان دوباره عزیز از دست رفته اش را از پزشک جوان می خواهد؛ ولی هیچ کاری از هیچ کس ساخته نیست در برابر مرگ. باید زمان بگذرد تا شاید این زخم های کاری التیام یابند. تنها موهبت باقی مانده برای بازماندگان فرصت زیستن است و دیگر هیچ.

عقیل قیومی محمدی

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ یادواره شهدای طلبه و روحانی شهرستان نایین…

photo_2017-12-25_14-49-13

یادواره شهدای طلبه و روحانی شهرستان نایین

جمعه ۸ دیماه ساعت۱۸:۳۰ سالن کوثر محمدیه

ستاد برگزاری یادواره شهدای طلبه و روحانی شهرستان نایین

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ «ای بابا به حق راه‌های نرفته!»…

نگاهی به «ملی و راه‌های نرفته‌اش» اثر تازه تهمینه میلانی

جهان پر است از مردان منحرف، روان‌پریش و کژ‌خلق و مهوشان هیولاوش هم؛ زنانی که مردان سر راه‌شان را به کام مرگ می‌کشند. نمونه‌اش فم‌فتال‌های تاریخ سینما. مرد قادر به هماوردی با این حجم از زیبایی و اغواگری کشنده که مقابل خود می‌بیند نیست و بازی رابطه را می‌بازد.‌ از دیگرسو چه بسیار زنانی هم که نادانسته و گمراه در گرداب بازی‌های مردانه غوطه‌ور شده‌اند و طعم گس هوس را که چشیده‌اند، نگاه می‌کنند و می‌بینند از خود انسانی‌شان چیزی باقی نمانده است. به مانند کالایی مصرف‌شده پرتاب شده‌اند به انزوای خودویران‌گرانه‌اشان. از متقدمین تا متاخرین تاریخ سینما چنین شخصیت‌هایی را روان و خواستنی تنیده‌اند در درون اثر؛ از کوبریک تا آدریان لین، از هژیر داریوش تا جیرانی. هیچ ایرادی هم ندارد اگر قصه درست شکل گرفته باشد و شخصیت شناسنامه‌ درست‌و‌درمانی داشته باشد و به زور تصادف‌های مضحک و به بهای توهین به شعور تماشاگر نخواهیم مرد یا زن را هیولا‌وش و روان‌نژند نشان دهیم.

روزی روزگـــاری کارگـــردان محترمـــی صــفــحـــه‌ حوادث روزنامه‌ای را پیش رویش می‌گشاید و عنوانی توجهش را جلب می‌کند:« اعظم و راه‌های نرفته‌اش! » اعظم این روزها روی پرده‌ سینما تبدیل شده است به ملیحه و برای القای حس تحبیب و صمیمیت به ملی که قرار است شاهد راه‌های رفته‌اش باشیم، راه‌‌هایی که قرار نبود برود و کارگردان او را در مسیر قرار می‌دهد تا ما و‌ ملی با خود بگوییم ای بابا به حق راه‌های نرفته! ملی (ماهور الوند) دوستی دارد در خیاط‌خانه به نام نیره (السا فیروز آذر). سیامک- برادر نیره- (میلاد کی‌مرام) یک روز از راه می‌رسد و ملی و نیره را سوار ماشینش می‌کند و از همان توی ماشین دختر به پسر دل می‌بازد یا پسر به دختر. خانواده‌ نیره را می‌بینیم. یک خانواده‌ مریض‌احوال که نیره به خاطر رهایی از محیط خانواده‌اش تن می‌دهد به ازدواجی که دلخواهش نیست و برای همین مثل آب خوردن فاسقی برای خودش برگزیده و به شکل گل‌درشتی به امورات خیانت به همسر محترمش مشغول است. نخستین پرسش اینجا شکل می‌گیرد که نیره بلانسبت شما غلط زیادی هم کرده که با توجه به شناخت کاملش از خانواده و برادر دچار اختلالش، واسطه‌ این وصلت نامیمون می‌شود.حالا زن هم‌سقف شــده است با مرد زندگی‌اش و از همان شب زفاف، مرد حفره‌ای غریب ایجاد می‌کند در قلب زن. مرد بددل و متوهم است با دوز بالا. از این‌جا به بعد به ضرب و زور تصادف‌های مضحک از مرد شمایلی کاریکاتوری ساخته می‌شود. او تبدیل می‌شود به شکنجه‌گر زن و جهان را پیش روی زن تیره و تار می‌کند. اما به چه بهایی؟! به بهای صحنه‌هایی ناچسب و غیرخلاقانه‌ای که با ظرافت در دل فیلم تنیده نشده‌اند و انگار از پیش باید صحنه چیده شود تا حد اعلای نامردی یک مرد در حق زن بی‌نوا را ببینیم. نیره پس از فراغت از خرید در آن پاساژ، ملی را تنها می‌گذارد تا برود به مردی که دوستش دارد پنهانی تلفن بزند. تماس تلفنی شتابزده در مکانی نابه جا فقط به این دلیل که مرد فروشنده‌ای دگرباش با عشوه‌های خاص وارد مکالمه با ملی شود و ناگهان شوهر ملی از راه برسد و کتک‌کاری و باقی ماجرا. اصلا چرا نیره باید وقتی در جهت امورات خیانت به خانواده‌اش با مردی دیگر در رستوران قرار می‌گذارد، ملی را هم با خودش ببرد و از آن بدتر ملی نشانی رستوران را هم به شوهر خود بدهد. تا باز ناگهان شوهر ملی از راه برسد و زنش را با مردی دیگر تنها بیابد. آخ ممنون! چقدر شیرفهم شدیم که ملی زن بی‌نوایی‌است که علاوه بر این‌که گیر مرد احمقی افتاده، بدشانسی‌های مضحک هم می‌آورد. حالا سیامک چه جوری ملی را حبس می‌کند توی صندوق عقب تا او را به بیابان‌های اطراف بکشاند و بکشدش بماند. ورق برمی‌گردد و ملی شوهرش را می‌کشد. این وسط یک مرد خوب هم هست به نام آقای رئیسی که نقش مشاور ملی را ایفا می‌کند. ایــــن آقــــای رئـــیـــســــی هـــم بــه شـــکل کاریکاتورگونه‌ای در حد بابابرقی و آقای ایمنی سقوط می‌کند و تبدیل به مرد هدر رفته‌ فیلم می‌شود!فیلم‌ســـاز عزیـــز باور بفرماییـــد ستـینما صفحه‌ حوادث روزنامه نیست. نگارنده به شــــخــصـــه مرد روان‌پریش «خفگی» اثر فریدون جیرانی را ترجیح می‌دهم به مردی به نام سیامک در فیلم تهمینه میلانی که انگار به آدمی کوکی می‌ماند. چه ناسازه‌وار کوک شده تا از او یک مرد، هیولا ساخته شود.

 عقیل قیومی محمدی