اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ قصه های ولایت/ فاطمه سلطان…

قصه های ولایت/ فاطمه سلطان

به گور پدرش هم خندیده! زنیکه پتیاره! آگه راست می گه نوه خودش رو بده به این مرتیکه! من دخترم را بدم به پسر اون گوربه‌گورشده؟! نمی‌دم! مَحال ممکنه! این آخرین جمله‌ای بود که از دهان یدالله درآمد و بعدش هم کف به دهان آورد و جلو زن و دخترش پس افتاد و جانش درآمد. جیغ‌وویغ مادر و دختر که بلند شد، دروهمسایه ظرف چند دقیقه ریختند توی خانه و یک ساعت بعد هم جسد نیمه گرم یدالله را توی تابوت چپاندند و بردند غسالخانه؛ اذان ظهر را نگفته بودند که جنازه یدالله توی قبر آرام‌گرفته بود و فک و فامیل بالای سرش مویه می‌کردند و حاج اسماعیل و میرزا حسین جعفر هم قرآن می‌خواندند؛ نه همسرش سکینه و نه دخترش فاطمه سلطان، این مرگ نابهنگام را به‌حساب خواستگاری نایب نگذاشتند. مگر می‌شد نایب را که چوپان ولایت بود و کلی ارث پدری داشت و نیمی از گله ولایت هم از آن فک و فامیلش بود از دست داد؟ تنها عیب نایب رنگ پوستش بود که مثل شب تاریک و سیاه بود، به جایش قدبلند و رشید بود، بامحبت بود، حُرمت داشت و از همه مهم‌تر این‌که خیلی از اهالی ولایت دلشان می‌خواست دخترشان را به او بدهند. پس به هیچ‌وجه نباید او را از دست می‌دادند. این‌که یدالله از قدیم به خاطر چند رأس گوسفندش که از بی‌دقتی پدر نایب (خان حسین) در فصل بهار، با خوردن گل هِشم تریاک تلف‌شده بودند و یدالله این اتفاق را عمدی تلقی کرده بود، ربطی به مقبولیت نایب و اهمیت خواستگاری‌اش از فاطمه سلطان نداشت. سکینه همان‌طور که سر قبر نشسته بود و برای یدالله اشک می‌ریخت به همه این چیزها فکر می‌کرد و صدای قاری‌ها هم چون موسیقی حزن‌انگیزی بر این بلاتکلیفی و درماندگی می‌افزود. بیشتر بخوانید

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ شاعرانگی یک هم‌ولایتی…

شاعرانگی یک هم‌ولایتی

به بهانه چاپ مجموعه شعر (شاید که تو باشی) جواد توکلی محمدی

شاید که تو باشی

هرگونه آفرینش هنری، علاوه بر دانش مرتبط با آن، وابستگی مطلقی نیز به استعداد ذاتی خالق آن دارد؛ به‌عبارت‌دیگر در خصوص شعر اگر کسی واقعاً چیزی برای گفتن دارد، صرف ردیف کردن واژه‌ و قافیه و رعایت عروض نیست و قریحه و طبع (استعداد ذاتی) نیز لازمه اصلی آن است. البته که هیچ استعدادی هم بدون ممارست و آزمون‌وخطاهای طاقت‌فرسا به بار نخواهد نشست و سرچشمه‌اش جوشان نخواهد شد. شاعر و واژه‌ها، محتاج یک بده بستان دائمی هستند؛ به عبارتی هر آفریننده‌ی هنری لزوماً به ابزار کار خودش وابسته است. ازاین‌روست که اگر اثر هنری توسط مخاطب خوب درک شود، باید بپذیریم که خوب هم بیان‌شده است.
نقد کلی و تلگرامی مجموعه شعر (شاید که تو باشی) صرفاً باهدف معرفی این کتاب است؛ مجموعه‌ای روان که حاصل کار (جواد توکلی محمدی) شاعر خوش استعداد هم‌ولایتی است. شکی نیست هنرمند واقعی از هرگونه سخن سالوسانه و یا غیرمنصفانه رنجیده خواهد شد و این در مورد (توکلی) نیز حتماً صدق می‌کند. نگارنده نیز چنین قصدی ندارم. بدیهی است در نقدی سخت‌گیرانه متوجه می‌شویم هنوز پختگی لازم در سروده‌ها به وجود نیامده و یا چکش‌کاری لازم روی ابیات صورت نگرفته و یا حتی ویراستاری خوبی ندارد و یا از دغدغه‌های اجتماعی زمان خودش تهی است. چه کسی است نداند شاعری که علوم ادبی را خواه به معنای سنتی، خواه به معنای امروزی نداند، از جهت خودآگاهی هنری و حتی فنی رشد نخواهد کرد و ای‌بسا در اوج استعداد ذاتی هم تبدیل به هنرمندی (شاعر) فراموش‌شده و یا دولتی شود؛ اما به یاد داشته باشیم رسیدن به این خودآگاهی که اوج توانایی یک هنرمند است در پله‌های اول به‌سادگی میسر نیست. پس با متر و معیار نقد بر یک اثر از شاعری صاحب سبک و ادیبی بزرگ، اثر پیش‌گفته را نمی‌توان و نباید داوری کرد؛ اما در اندازه‌های واقع‌گرایانه شاعر به‌خوبی از پس‌کار برآمده و زبان و بیان شعری و اندیشه روشن را، دو محور اساسی مجموعه عاشقانه – عارفانه (شاید که تو باشی) خویش قرار داده است و گاه حتی مفاهیم را تا مرز شگفت‌آوری بارور ساخته است. “موی سر کردی سفید ای بینوا آماده‌باش – بر سر ویرانه تن برف سنگین آمده “البته که ازاین‌پس سخت‌کوشی و خویشتن‌کاوی راه پیشرفت این شاعر جوان خواهد بود و حسب اینکه شعرای بزرگ ما ادبای بزرگی نیز بوده‌اند، آموختن دائمی نیز سازوکار اصلی شاعر خواهد بود. بی‌تابی شاعر جوان در بیان (عاشقانه عارفانه‌اش) به شکل وجدآوری در بعضی از ابیات خودنمایی می‌کند و چه خوب در مقدمه کتاب “وقتی‌که مرا هیچ‌کسی تاب نیاورد – شعر آمد و در چند غزل مختصرم کرد” را آورده است. همچنین شاعر توانسته اجزای سه‌گانه‌ی هنر یعنی: آفرینش بدیع، مضمون و شکل یا فن سخن را تا حد ممکن هماهنگ کند.”گر زنم چنگی به زلفش می‌زند چنگی به دل – ور نه چنگی ساز تو بی تار زلفش ساز نیست” البته انتخاب سبک کهن غزل شمشیری دوسویه است و امیدوارم انتخابی آگاهانه باشد. در شعر جدید شاعر اندیشه خود را در ظرف زبان عصر خود می‌ریزد و شاید کمی سهل‌تر مقصودش را به مخاطب انتقال می‌دهد، اما شعر کهن یعنی عبور و یا ماندن در دایره وسیع شعرای نامدار که اگر نگویم ناممکن، کاری است بس طاقت‌فرسا؛ و این بدان معنی است که شاعر درعین‌حال که باید نواندیش باشد، نیاز دارد دائم مراقب سبک و گونه اثر هم باشد تا تعابیر، کنایات، صور و استعارات و تشبیهات شاعر که تاروپود زبان شعری اوست در هم نریزد.” چه خوب شد که به دستم جواد واعظ شهر – چو دید شیشه می دست ازسرم برداشت” نوآوری و خلاقیت بی‌تردید در وجود مخاطب رسوب می‌کند، همچنان که مضمون شعر، فن، ترکیب، نوع و موضوع شعر نیز رسالت و پیام شاعر را روشن می‌کند و نقش اجتماعی آن را قوت می‌بخشد و خالق شعر را در ذهن مخاطب ماندگار می‌سازد.”بس که با عشق تو آمیخت به هم جان و تنم – مانده‌ام این تن رنجور تویی یا که منم”به نظر می‌رسد شاعر هم‌ولایتی ما آگاهانه بر بسیاری از اصول فائق آمده و در حد بضاعت، چفت‌وبست‌های آغازین کارش را به‌درستی استوار کرده است. درهرصورت، نگارنده این ورود به هنگام و هنرمندانه را به فال نیک می‌گیرم و امیدوارم (توکلی) این راه سخت و نه صعب را با همه مصائب و مشکلات دنیوی‌اش، همچنان بی‌تاب و مجدانه پیش گیرد و بپاید.

نوشته شده توسط: ناصر طالبی نژاد

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ دلنوشته: نرم نرمک می رسد اینک بهار …

نرم نرمک می رسد اینک بهار …

بهار نایین
وقتی ۳۶۵ روز در تکاپو و تلاش و فعالیت هستی وقتی روزهایت به شادی و غم و خوشحالی و هیجان و خستگی و نگرانی و امید آمیخته است باید فرصتی باشد برای صفر کردن ماشین زمان برای توقف همه کارها برای استراحتی هرچند کوتاه و برای اندکی آرامش تافرصت شروعی دوباره مهیا شود.

و اینک هنگامه آن فرصت دوباره است. بهار به دروازه های شهر رسیده است و چیزی تا شروع دوباره نمانده..بهار همان فرصت دلچسب و سبز است که می توان در سایه سار حلولش لختی آرمید و فرصتی به روح و جسم داد تا از دغدغه ها و خستگی ها رها شود..

هیاهوی این روزهای مردم جذاب تر از خود بهار اگر نباشد کمتر هم نیست.کوچه و خیابان ها پر است از مردمی که با هیجانی که شاید مانندش را در هیچ زمان دیگری نتوان جست به استقبال بهار می روند.بعضی با خریدهایی که گاهی حتی در دستهایشان جا نمی شود و برخی با تلاش برای فروش مایحتاج مردم تا درآمدی کسب کنند که این گروه دوم گاهی صاحبان فروشگاههای بزرگ و معتبر و خوش آب و رنگند وگاهی هم دستفروشان کم بضاعتی که اندک سرمایه ای فراهم کرده و به امید سودی که بتواند لبخندی بر لب خانواده شان بنشاند ..هر کس به طریقی به پیشواز بهار می رود..خانه دارهای متمولی که از کارگران خدماتی برای خانه تکانی استفاده میکنند تا زن و مرد زحمتکشی که از جسم و جانش مایه میگذارد تا او هم بتواند بهار را به خانه و فرزندان منتظرش هدیه کند…

اینک که بهار با همه سخاوتش از لای درختها و سبزه ها سر بر می آورد و باران می شود تا بی حساب و کتاب بر سر همه ببارد کاش دلها و روح ها هم مانند طبیعت از سخاوت بهار بهره مند شود ..کاش بشود کمی تنها کمی از عادتها و خصلتهای نه چندان نیکو را در سالی که می رود جا گذاشت و با بهار شکوفه زد و با بهار مهربان شد و با بهار دوباره رویید…

کاش صله رحم زیبای آغاز سال بشود عادت یک ساله و همه ساله مان و یادمان نرود کسانی را که فقط عید ها دوست و فامیل و عزیزان ما نیستند..

کاش تمیزی خانه به تمیزی روح سرایت کند و سنت نیکوی خانه تکانی از دل فقط به پایان اسفند منحصر نشود..

کاش زنگ زدن و پیام دادن به دوستانی که سال تا سال ازشان خبری نداریم یک عادت خوب بشود برای شروع بهار و بتوان با آن حالی را خوش کرد..

بهار را با زدودن کینه از دل، به دست آوردن دلها، مهرگستری و مهرورزی و تلاش برای ایجاد حال و فال نیکو برای همدیگر شروع کنیم و بخواهیم از معبود مهربان که با بهار ما را هم تازه کند..با بهار ما را هم بهاری کند..

نیازی نیست برنامه های آنچنانی بچینیم و گامهای بزرگ برداریم..میشود تصمیم بگیریم در سالی که می آید فقط کمی مهربانتر شویم..کمی بیشتر لبخند بزنیم نه خنده های زورکی وتصنعی..خنده های حال خوب کن و از ته دل…می شود…می توانیم..

پروردگارا تو که خالق بهاری با حلول سال نو تقدیر همه مردممان را نیکو بنویس..لبخند و سخاوت و انسانیت و مردمداری را به همه مان هدیه کن..

سال نو پیشاپیش مبارک! با آرزوی سالی خوش برای همگان
عکس: رضا شاطریان محمدی

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/یادها و خاطره های زمستونی…

یادها و خاطره های زمستونی.

%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86%db%8c
بچه که بودیم توی آخرین فصل سال یکی از بهترین لحظه هامون این بود که صبح وقتی از خواب بیدار میشیم و با چشم های خوابالوی نیمه باز از پنجره بیرون رو نگاه می کنیم ببینیم همه جا سفیده و پر برفه، اون وقت ها از پنجره میشد حیاط رو دید کوچه رو دید زمین و آسمون رو دید مثل حالا نبود که فقط دیوار سیمانی خونه رو به رو  رو ببینی و هیچی معلوم نباشه! اون وقت ها زندگی قشنگ تری در جریان بود.
شب های سرد زمستون وقتی آسمون به سرخی میزد مامان و بابا پیش بینی میکردن که این آسمون برفه، امشب می باره و ما به شوق برف و تعطیلی احتمالی بعدش به خوابی شیرین زیر کرسی فرو می رفتیم و صبح به محض دیدن اون همه برف می نشستیم پای رادیو و شاید خبر تعطیلی مدارس رو اعلام کنه که اگه اعلام می کرد دیگه بره کشونمون بود و اولش کلی توی حیاط بالا و پایین میپریدیم و
آدم برفی و سرسره بازی و گلوله برفی ساختن و جیغ و داد بود و بعدش هم سُریدن زیر کرسی گرم و … !
با اینکه مدرسه رو خیلی دوست داشتم اما این تعطیلی های یهویی یه کیف خاصی داشت که حتی از تعطیلات عید نوروز و سه ماه تعطیلی تابستون مزه ش بیشتر بود مخصوصا اگه اون روز قرار بود امتحان بدیم یا معلم درس خاصی رو بپرسه، یادش بخیر…
اون سال ها برای حموم باید میرفتیم حموم های عمومی توی محل اون وقت ها تو خونه ها حموم وجود نداشت و همیشه با ید از حموم عمومی استفاده می کردیم، یه حموم گرم با فضای آنچنانی و بعدش صد تا بلوز و ژاکت کاموایی و شال و کلاه و… تنمون میکردن که سرما نخوریم و وقتی هم که برمی گشتیم خونه باید حداقل تا یک ساعت زیر کرسی تا خرخره فرو می رفتیم تا بدنمون گرم شه!
گاهی اونقدر لباس تنمون میکرد که نمیتونستیم راه بریم! اما خب مادر بود و نگران …
اوایل هنوز لوله کشی و آب گرم نداشتیم و مامان یا لب آب قنات یا توی حیاط ظرف و لباس ها رو با دست می شست و مجبور بود آب گرم کنه و توی سرما بشینه، واقعا الان که نگاه میکنم بچه های این نسل چقدر توی رفاهن اون وقت ها جدای دور هم بودن و خوشی هایی که بود؛ مامانای ما خیلی سختی می کشیدن و آخ هم نمیگفتن، یادشون گرامی…
این روزها گاهی که هوا بارونی و مه آلوده خیلی یاد گذشته میفتم و همه ش میگم کاش میشد دوباره بچه شد و روزهای بارونی و سرد خزید زیر کرسی و لحاف گرم و آش جو و شلغم و لبوی داغ مامان پز خورد، کاش میشد دوباره اون خاطره ها رو زنده کرد…
روح مادران رفته شاد و تن مادرانی که از وجودشون بهره مند هستیم سلامت و خدا برامون حفظشون کنه…

نوشته شده توسط: یک دوست دی ماه ۹۵

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ طرح فیلمنامه مستند داستاني، ریگاره…

 ريگاره…

%d8%b1%db%8c%da%af%d8%a7%d8%b1%d9%87

طرح فیلمنامه مستند داستاني

ناصر طالبی نژاد

به نام خدا

طرح فیلم‌نامه مستند داستانی ریگاره

دری دو لنگه با چفت‌وبست و کوبه و گل‌میخ، به رویمان گشوده می‌شود. میان دهلیزی که در دل زمین کنده‌شده و با شیبی ملایم به عمق می‌رود و گویی بی‌انتهاست پیش می‌رویم.

هرچه پیش می‌رویم نور وهم گونه‌تر می‌شود تا به دری دیگر می‌رسیم که یک لنگه و فرسوده و کبره‌بسته. در آرام اما پر صدا باز می‌شود و دهلیز پس آن، خوفناک‌تر و ناپیداتر از پیش، آرام ما را در خود می‌بلعد. هاله‌های نور که از پی‌سوزهای پر دود مسیر را می‌نمایانند، هر دم بر اضطراب می‌افزایند. سرانجام به دالانی بزرگ می‌رسیم که زوایای آن در تاریکی مطلق فرورفته است. هیبتی پیدا و ناپیدا در ردایی بلند، پشت به ما و در عمق راهرو ایستاده. هرچقدر ما به او نزدیک می‌شویم او نیز با صورتی پوشیده به سمت ما برمی‌گردد. در مدیوم شات، هیبت ناگهان با جیغی پر پژواک ردایش را از سرو کول برمی‌دارد و آنگاه‌که قرار است ما با وحشت از او دور شویم. نور باز می‌شود و هیبت را که زنی جوان است می‌بینیم.

راوی (زن جوان): (با خنده) نترسید! مطمئن باشید من روح نیستم و اینجا هم سردابه خون‌آشام‌ها نیست. حداقل در این لحظه. (نزدیک‌تر می‌شویم) اینجا آسیابی آبی و قدیمیه؛ یعنی مربوط به حدود دو هزار سال. یا بیست قرن پیش. زمان زیادیه نه؟! دو هزار سال پیش درست همین‌جا که شما ایستادین چه اتفاقی می‌افتاده … یه بار دیگه برمی‌گردیم و همه‌چیز را از اول شروع می‌کنیم.

تمامی سکانس ورودی به‌صورت فست موشن، ریورس می‌شود تا از راهرو خارج شویم و مقابل در دو لنگه قرار گیریم. در به‌آرامی توسط راوی گشوده می‌شود. حالا راهرو پرنور است اما همچنان فضا وهم‌انگیز. راوی نیز خارج می‌شود و ما همراه او.

راوی: خوب شما برای اولین بار منو اون پایین دیدین یعنی حدود سی متر عمیق‌تر ازاینجایی‌که الآن ایستادم. برای اینکه توی ذهن تون تصور کنید سی متر عمق چقدر می شه، باید فکر کنید از بالای یک برج ده طبقه دارین كف خیابون رو نيگاه می کنین. کف خیابون یعنی سی متر پایین‌تر.

دوربین نمای بیرونی آسیاب را می‌کاود.

صدای راوی: این آسیابي که به نام آسیاب ریگاره شناخته می شه در محمدیه نایین حدود صد و سی کیلومتری استان اصفهان واقع‌شده. سال‌های سال در دل این گورستان زير خروارها شن مدفون بوده. يعني قرن‌ها پیش از آنکه این گورستان اینجا شکل بگیره ساخته‌شده. زمانی که گفته می شه در پایین‌دست اینجا شهری بزرگ به نام شهر وهوم وجود داشته.

بیشتر بخوانید