اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ گفتگو با یکی از پیشکسوتان ورزش زورخانه ای در محمدیه…

“محمدیه و یادهای روایت ناشده”

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

۱ – کوچه گذرها، ساباطها و میدانگاههای دیار زادگاهمان-محمدیه- هر یک یادهای محترمی هستند که باید با زبان و گویش شیرین مردان کهنسال همولایتی روایت شوند؛ پیرمردانی که هر یک در سکوت گوشه ای دنج از محمدیه خوش نشسته اند به تماشای روزگار و احوالات جوانترها، بی هیچ سخنی. هر یک به تنهایی بخشی از تاریخ روایت ناشده ی محمدیه هستند و اگر بخت یارت باشد بسیاری شان حکمتهایی بر تو جاری و خاطره هایی را احضار میکنند که فقط باید به گوش جان نیوش شان کنی و یکبار دیگر به احترام سرزمین مادری ات کلاه از سر برداری.   ۲- میرزا ابوالقاسم نظری محمدی یکی از آن مردان محترم سالخوردِ دیار زادگاهمان، وقتی می شنود که قرار است به همت اهالی محمدیه زورخانه ای برای پُر کردن اوقات فراغت و احیای این ورزش کهن ساخته شود، ناگهان خود نوجوان میشود و به یادمان می آورد که محمدیه در روزگاری سپری شده، صاحب دو زورخانه بوده. زورخانه هایی که در خانه های شخصی اهالی احداث شده اند؛ با همان شکل و شمایل آشنای زورخانه و گود هشت گوش اش. زورخانه ای را که خوب به یاد دارد همانی ست که وقتی ده پانزده سالی بیشتر نداشته به آنجا میرفته است؛ زورخانه ای در انتهای باغچه ای در خانه ی همولایتی- اکنون خلد آشیان- با نام حبیب استاد علی. مکثی میکند و همولایتی های محترم دیگری هم بتدریج از ذهنش گذر میکنند؛ به یاد می آورَد که حاج آقا واعظی هم در نوجوانی میاندارِ زورخانه بوده و اکبر جهرمی عزیز هم به زیبایی و با توانایی، مرشد یکه ی این زورخانه بوده است. ۳- میرزا ابوالقاسم عجیب دلش میخواهد زورخانه ای نونوار بزودی در محمدیه رُخ بنامید و با طنزی خاص در کلام میگوید که اگر چنین زورخانه ای بود، الان هم با همین وضع جسمانی اش سری به آن میزد. او معتقد است که زورخانه و ورزش باستانی در محمدیه، نسل آینده ای سالم تر و باایمان تر تحویل جامعه خواهد داد. او به درستی باور دارد که مردمان محمدیه واجد همت و تلاشی مثال زدنی هستند و فقط کافی ست از خدای بزرگ و مولایشان علی (ع) مدد بگیرند و آستینها را بالا بزنند. دیر نیست که محمدیه دوباره صاحب زورخانه و جوانان و نوجوانان باستانی کار بی همتا شود. و یادهای محترم میرزا ابوالقاسم دوباره پیش چشمش جان بگیرند و با شوق بیشتری به زندگی در جوار همساده ها و همولایتی های نیک سرشت ادامه دهد. زنده باشی میرزا. / عقیل قیومی محمدی/ تابستان یکهزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی

با تشکر از: سید ابوالقاسم موسی کاظمی، انجام مصاحبه با آقای نظری

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ حدیث مفصلی از همسانی ها + تصاویر…

درود فراوان بر دوستان همیشه همراه. نوشتن برای من یک تفریح یا سرگرمی نیست. نوشتن خود خود زندگی است. می نویسم تا یادم بماند و یادمان بماند. می نویسم تا در روزمرگی پرهیاهوی این زندگی تکراری، غرق نشوم. می نویسم تا زنده بمانم…

1

برخی«مدیران» در جمهوری اسلامی، به یک طبقه‌ اجتماعی خاص تبدیل شده‌اند با تیپ و گفتمان و منش و هویتی شبیه هم. این طبقه همه چیزش شبیه هم است. از کت و شلوار و لبخندهای دیپلماتیکش گرفته تا نوع حضورش در شوهای تبلیغاتیِ خیریه‌نما، و از نوع حرف زدن و کلماتش گرفته تا عادات مدیریتی و شخصی‌اش، همه شبیه هم‌اند. این جماعت حتی رنگ جوهر و شیوه‌ی پارافی یکسان دارند و از این نحوه‌ی اصرار بر یکسان بودن در جزئی‌ترین مسائل، می‌شود حدیث مفصلی از همسانی‌ها خواند. این طبقه دیگر از این که خود را در قبال «مستضعفین» مسئول نمی‌داند، ناراحت نیست و از حضور در میان آنان اکراه هم دارد، مگر آن که مصلحت و یا ضرورتی، اجرای شویی تبلیغاتی و یا خود نشان‌دادنی عاطفی را،  آن هم با شیوه‌ی مشمئز کننده‌ی این طبقه، ایجاب کند. شانیتش را نه در خدمت که در آقابالاسر بودن می‌داند و طبیعی است نشست و برخاست با پایین‌نشینان کجا و جاه و جبروت کبریایی حضرت مدیر کجا؟ و حاشا که این سفلگی‌ها از آستان مدیر جداست و شایسته‌ی اوست که با بالانشینان نشیند و برخیزد. ای کاش مدیران رده ی بالا از رئیس جمهور و مجلس تا رده ی پایین فقط شعار نمیدادند و گاهی به فکر رفاه اجتماعی هم بودند. بین آنچه مردم در جامعه می بینند با آنچه مسئولان در پشت تریبون ها می گویند فاصله از زمین تا آسمان است. به نظر می رسد که با آگاهی که مسئولین از وضعیت معیشتی مردم دارند باز هم اقدامات در حد شعار باقی مانده! ای کاش مسئولان کمی سحر خیز بودند و در میان قشری زحمتکش از جامعه حضور داشتند تا با مشکلات از نزدیک آشنا میشدند. اینجا نایین است و فصل درو گندم! هنوز هوا تاریک است که عزیزان برای کسب روزی حلال مشغول به کار می شوند.

2

همین مادرانی که در تصویر مشاهده می کنید از فاصله ی چند کیلومتری برای کار به این نقطه می آیند! تازه این کار هم فصلی است و بقیه سال را چگونه میگذرانند الله و اعلم. آقای وزیری که آقازاده ات در آنسوی آب ها با دلارهای همین مردم به تحصیل یا تفریح و تجارت مشغول است! نگاهی هم به این قشر از جامعه بیندازید. آقای نماینده مجلسی که وقتی به حوزه انتخاباتیت می آیی، همین قشر با زبان خود می گویند ما ایشان را ندیده ایم. یک روز آری فقط یک روز را اختصاص بده و چند دقیقه ای با آن ها همراه و هم سخن باش. حرف های زیادی برای گفتن دارند و از جنس خودشما هستند ولی فاصله های طبقاتی باعث شده ضعیف بمانند و از طلوع تا غروب زحمت بکشند و در آخر هم آنطور که باید چرخ زندگیشان نچرخد. مدیرانی که اختلاس می کنید، یا به اسم تجارت و بازرگان، پول ها را شسته و تمیز کرده! کالای قاچاق وارد می کنید نیم نگاهی هم… مدیرانی که حقوق های نجومی می گیرید و ادعا می کنید سهمتان را از سفره ی انقلاب برداشته اید! پس سهم این عزیزان چی؟ فردا روزی اگر حساب و کتابی باشد جوابی یافته اید تا در مقابل خدای خود شرمنده نباشید. برخی مدیران در دهه‌ چهارم انقلاب، مستضعفین را به صورتی کاملا رسمی، و بی‌هیچ تعارفی و بی‌هیچ خجلتی حتی فراموش کرده‌اند. و گویا که فقر و محرومیت و استضعاف را از اجزاء لاینفک جامعه‌ی انسانی و امری اجتناب ناپذیر می‌دانند که نه مسئولیتی در قبال آن وجود دارد و نه وجود این مساله، دردی برای جامعه است و این درک، برای این طبقه تثبیت شده است. خوش و راحت و بی‌تفاوت‌اند و درد و احساس درد را منسی کرده‌اند. می‌بینند اما نمی‌فهمند و می‌دانند اما هیچ دردشان نمی‌گیرد. همه چیز عادی است. همه چیز سر جای خودش هست. گویا که مدیران، وجود دره‌های عمیق فقر را در برابر قله‌های ثروت، لازم هم می‌دانند و اگر نه از دیدن این منظره‌ی پلید ناعدالتی، دردشان می‌گرفت و اخمی بر چهره‌شان می‌نشست؛ و البته که آن‌ها دچار فلجِ حسِ تبعیض و فقرند. و این بیماریِ مسریِ دیدن و دانستن و در عین حال درد نکردن، ما را هم دچار کرده است انگار. حرف های ناگفته زیاد است و گوش شنوا هم که… و این که چه کسی قرار است پاسخگو باشد، مجهول…

3

من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟

4

باید همه به این مهم برسند یعنی هر کسی ضرورت اصلاح خود را درک کند و به آن عمل کند چون اصلاح جامعه و به عنوان مثال اصلاح ساختار اداری و خدمات‌رسانی کشورمان نیز نیاز به عزم جدی و همگانی دارد. پس اگر کسی بتواند حقوق انسانی خود را به نحو مطلوب ادا کند یعنی در مقابل خودش به طور کامل احساس مسئولیت کند؛ به تبع آن، نسبت به دیگران نیز خود را مکلف و مسئول می‌داند.

5

این همان طی مسیر اصلاح کاستی ها و ضعف ها در یک اجتماع انسانی موفق است. در پایان مطلب دیگری که ذکر آن بایسته به نظر می‌رسد زمینه‌ای فراهم شود تا جامعه‌ی ما استقلال حقیقی را تجربه کند. این فرصتی بسیار عالی است که احساس خودباوری و میل به پیشرفت را در درونمان بارور سازیم.

6

7

8

موفقیت همگان آرزوی ما است…

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ گذری بر تاریخ قدیم نایین…

سربازخانه قدیم نایین

آیا میدانستید؟! در سال ۱۳۴۲ تمامی پاسبان های شهربانی، شهر نايين و شهرضا را جابه جا كرده بودند.

دلیل این جابجایی حساسیت زمانی و تاثیر گذاری نیروها شهربانی در انتخابات مجلس بیست و یکم در شهریورماه سال  ۱۳۴۲ بوده است. 

تصویر مربوط به سربازخانه قدیم نایین، در زمان سرباز گیری میباشد. در دوران قدیم این امر به عهده ی کدخدا بوده؛ مثلاً مأموري که براي سربازگيري ميآمد؛ با در دست داشتن اسامي کساني که هنگام سربازيشان فرا رسيده بود، ابتدا به خانه کدخدا ميرفت و از کدخدا ميخواست تا آنان را معرفي نمايد.

عکس از: گروه تلگرامی ساباط

اصفهان/ پایگاه ممتی، نایین/ دلنوشته: گاهی آدم از سر دلتنگی نظم می‌بافد…

نون وگلدون

گاهی آدم از سر دلتنگی نظم می‌بافد ( به عمد نمی‌گویم شعر ) گاهی از سرِ سرخوشی لابد! در غروبی از روزهای دانشجویی دلتنگِ دیار زادگاهم – نایین- شدم  و نظمی را که در پی خواهید خواند بافته‌ام برای آن‌چه با نام نایین به ذهنم می‌آمد. یادم است آن سال‌ها تراوشات ذهنی‌م را سپردم به نشریه‌ی محلی ندای کویر و این‌گونه بود که نخستین بار به زیور طبع هم آراسته شد! عکسی را ضمیمه‌ی این اندک کرده‌ام که مربوط است به زمستان ۱۳۷۴؛ وقتی محسن مخملبافِ آن روزگار! آمد به نایین و فیلم نون و گلدون را ساخت که به دلایل متنی و فرامتنی زیادی این فیلمش را دوست می‌دارم. عکس مربوط به نمایی‌ست در محوطه‌ی بیرونیِ مسجد جامع نایین و محمود کلاری را آن‌گونه نشسته روی آن موتور می‌بینید که شرحش را پیش از این داده‌ام و به عنوان یک واقعه‌نگاری از پشت‌صحنه‌ی نون‌وگلدون در ماهنامه‌ی سینمایی فیلم در همان زمستان ۱۳۷۴ منتشر شد. اگر مجله‌ی آن روزگار را در انباری خانه پیدا کنم و تا به حال آبگیر! نشده باشد توی انباری، حتماً تایپش می‌کنم و به عنوان سندی از روزگار سپری شده‌ی ما و محسن جان! می‌گذارمش در این خانه‌ی مجازی.

 بخوانیم با هم حالا. بیش‌تر پیشکش می‌کنم‌ش به نایینی‌های مقیم نایین و حومه و جهان! همچنین تقدمش می‌کنم به محمود کلاری، نظام کیایی که صدابردار فهیم و صبور آن فیلم بود و همچنین به علی معلم که در یکی از شماره‌های دنیای تصویرش نایین را کوتاه و به درستی ستود و معرفی کرد. و به برادران طالبی‌نژاد، محمدرضا، احمد و ناصر.

سلام گلدسته‌های امامزاده سید علی

سلام گذرها و کوچه‌پس‌کوچه‌های کاهگلی

سلام نارنج قلعه

سلام مسجد جامع

سلام راسته بازار قدیمی

سلام گویش شیرین و صمیمی

سلام سردابه‌ها، محرابهای کهن

سلام خداوندان اندیشه و سخن

سلام آب انبارهای خسته و نمور

سلام دل‌شکستگان همیشه صبور

سلام دست‌های پینه بسته، گواه تلاش

سلام گندمکاران ملک معاش

سلام سرپنجه‌های ظریف

سلام دخترکان معصوم و شریف

سلام شهر من

سلام نایین

عقیل قیومی محمدی

سوم دی‌ماه یکهزار و سیصد و هفتاد و چهار/ اصفهان

توضیح: آن روزها محمد ابراهیمیان عزیز یکی از بهترین برنامه های راه شب رادیو را اجرا می‌کرد و همین‌گونه پشت سر هم سلام می‌داد شنیدنی و تفکر‌ برانگیز البته. کاش شنیده باشیدش. اعتراف می‌کنم که بابت این سلام‌ها از حضرت ایشان تأثیر پذیرفته‌ام.

برگرفته از: گروه ساباط

پایگاه ممتی، نایین/ دلنوشته: وسایلی برای دوری…

وسایلی برای دوری

دلنوشته/ وسایلی برای دوری…

این روزها که وسایل ارتباطی اونقدر زیاد شدن که میشه تو یه چشم به هم زدن عکس و فیلمت رو از این سر دنیا بفرستی به دورترین جای دنیا و بقیه رو تو کوچکترین و بزرگترین رخدادهای زندگیت سهیم کنی و دیگه هیچ نقطه کور و بی خبری معنا نداره توی روابط آدم ها، این روزها که همه مسئولین و مردم حس میکنن زیر نگاه دقیق و ریز بین رسانه های مختلف مجازی و حقیقی هستند و هیچ چیزی رو نمیشه مخفی کرد و انگار هر جا بری نگرانی یه دوربینی چیزی کار گذاشته باشن و حرکات و سکناتت توی دنیا پخش بشه …این روزها با همه تکنولوژی های رنگ وارنگش اما، من هنوز دلم تنگ میشه واسه اون وقت هایی که تلفن های زرد با شماره گیر انگشتی و صدای جیغ زنگش تنها وسیله مدرن ارتباطی مون بود.اون روزهایی که وقتی کسی از خونه میرفت بیرون جز تلفن محل کار احتمالیش راهی برای تماس باهاش نبود وگرنه باید منتظرش میموندی تا برگرده. وقتی مامان بزرگ و بابا بزرگی میرفت سفر مشهد و مکه و کربلا فقط میدونستی اونجاست و داره دعا میکنه ولی اینکه هر ثانیه برات سلفی بفرسته و بگه اینجا دارم دعات میکنم و اینجا برات نماز خوندم معنی نداشت. اون روزها سال نو که تحویل میشد مامان ساعت ها پای تلفن می نشست و یکی یکی انگشتش رو توی شماره گیر تلفن میچرخوند و بارها و بارها میگرفت تا خط آزاد بشه بعد با صدای خاله و دایی که انگار از ته چاه درمیومد حال و احوال میکرد و عید رو تبریک میگفت. ما بچه ها هم که لذت بخش ترین وسیله ارتباطی مون یه کاغذ از وسط دفتر کندن بود و نامه نوشتن و توی پاکت گذاشت و روش تمبر چسبوندن و سپردن به صندوق پست تا برسونه و پشت پاکت: تشکر از آقای پستچی مهربون! و چه ذوقی داشت وقتی زنگ خونه رو میزدن و یه نامه میدادن دستت! اون روزها اینستاگرام نبود که عکس هاتو توش به نمایش بذاری. اصلا گوشی همراهی نبود که دوربین داشته باشه،

وسلیلی برای دوری

دوربین هامون اگه خیلی پیشرفته بودیم یه  مدل زمان خودش بود که توی یه حلقه فیلم ۲۴ تایی مینداختیم و با ذوق عکاسی میکردیم بعدشم عکس رو میدادیم به عکاسی تا برامون چاپ کنه و تازه وقتی چاپ میشد میدیدیم بعضیاشون خوب و بعضی خراب شده اما با یه ذوق خاصی اونا رو توی آلبوم میذاشتیم و میرفتیم سر وقت حلقه فیلم بعدی! اون روزها تلگرام و واتس آپ و …. نبود که بتونی دوستای مدرسه و دانشگاه و محله تو توش پیدا کنی و گروه تشکیل بدی و در حالی که هر کدومتون توی یه شهرید هر لحظه با هم در تماس باشید و حرف بزنید و عکس و فیلم از زندگی هاتون بذارید اون روزها مدرسه ها که تعطیل میشد دیگه خبری از همکلاسی هات نداشتی مگه تصادفی توی خیابون یا کلاس های تابستونی میدیدیشون و الا میرفت تا اول مهر و دیدار دوباره! اون روزها سرگرمی بچه مدرسه ای ها تبلت و موبایل های اینترنت دار نبود که توش دنبال بازی های رنگ و وارنگ بگردن اون روزها همه ذوقمون ثبت نام توی کلاس های کانون پرورشی بود و رفتن به کتابخونه و ذوق نقاشی و سرود و گلسازی و خوشنویسی…و اردوهای تابستونی که اوج لذتمون بود. اون روزها امکاناتمون کم بود، اما حال دل هامون خوش بود.اون روزها تابستون های کودکی و نوجوانیمون پر بود از صدای خنده و شادی و رنگهای شاد و هلهله هامون توی حیاط و کوچه با بچه های همسن و سالمون با اسباب بازی های پلاستیکی ساده مون که بوی زندگی میداد، اون روزها دویدن یه جزء قشنگ روزهای تابستونیمون بود و شادی رو نمیشد از زندگی هامون جدا کرد..اون روزها خنده هامون بی حد و مرز بود و خوشی هامون بی علت، اون روزها کامپیوتر و لب تاب توی خونه هامون نبود که باهاش فیلم و سی دی کارتون ببینیم و آهنگ گوش کنیم اما برنامه کودک ساعت ۵ تلویزیون اوج لذت و کیف و شادیمون بود و همخوانی با آهنگ دلنشین خونه مادربزرگه مسرورمون میکرد و زل میزدیم به صفحه تلویزیون و انگار از زمین کنده میشدیم با شخصیت های کارتونی، با چوبین، نل، حنا دختری در مزرعه، میتی کومان، پرین، دوقلوهای افسانه ای، فوتبالیستها و…. حالا همه جور تکنوژی ارتباطی در اختیارمون هست اما از حال همسایه خبر نداریم، از حال همبازی بچگی هامون بی خبریم، حالا ظرف چند ثانیه میشه پیام داد به کل فامیل و  جوک و عکس فرستاد اما یادم نمیاد آخرین بار دختر عمو و پسردایی رو کی از نزدیک دیدم و باهاشون از ته دل خندیدم؟! این روزها راههای ارتباط زیاد شده اما ارتباط هامون کم و کم وکمتر، این روزها هر وسیله ارتباطی انگار داره ماها رو از همدیگه و از خودمون دورتر میکنه…

و این اوج تاسفه… و چه حیف… نویسنده : یک دوست.